مقدمه
ظهور دین مبين اسلام، ديني توحيدي و فراگير كه مبتني بر نظام وعده و وعید
اخروی بود و اصالت آزادي را مهمترين ركن اصلي نظام توحيدي خود مي داند، به ناگه،
انسان ها از آن هويّت نامفهوم خود رها كرد و او را به تصرّف در اقالیم روح و جسم
فراخواند، تا آنجاكه او را مرکز و محور آفرینش و اشرف مخلوقات دانست. اسلام، که بر
خلاف شیوه معهود اغلب شرایع و مذاهب، از پوشاندن قلههای رفیع اعتقادی خود با
ابرهای تیره اسطوره و افسانه اجتناب داشت، اصول عقایدش را برچنان مبانی انسانی و
سادهای استوار کرد که حتی اعراب صحراگرد و بدوی هم از کشف حقانیّت آن بر میزان
فطرت بکر خویش آگاهي يافتند. این از مفاخر اسلام است كه ساختار عقلانی آن، تحصیل
مقام ایمان را از طریق تعقّل آزادانه میسّر میداند. بدین ترتیب، آزادی فکر که شریف
ترین انواع آزادی است، در اين دين، شرط لازم دینداری بهشمار میآید و این معنا در
کلمات ائمه معصومین (ع)، که منادیان آزاداندیشی اسلامی در ایام خفقان اموی و عباسی
بودند، تجلیات فراوانی دارد. در این میان، کلام امام شهیدان هنگامی که در واپسین
دقایق زندگي شريف شان، جابران زمان را به حريّت و آزادي دعوت مي كنند تا بلكه به
هدايت وجدان خويش، راه نجاتي يابند و از ظلالت و گمراهي برهند، گوياي شور و شیوایی
ممتاز و درخور عمیقترین تأویلات است. اين است ماهيّت اسلام. ديني كه، در آن آزادي
و حريّت، شيواترين خصيصه آن است. اسلام از بدو ظهور در شبه جزيره عربستان، پايه و
اساس خود را به انسان مداري نهاد و در آن ايّام كه هجمه هاي ستيزجويانه ي بسياري
از جانب سران قريش، بر آن روا مي گشت، صبر و شكيبائي را پيشه ي خود ساخت و با تكيه
بر آيه شريفه « لااكراه في الدّين »، راه پر فراز و نشيب تبليغ اسلام را بر دوش
پيامبر عظيم الشّأن خود، محمد مصطفي (صلي الله عليه واله وسلّم ) نهاد و ثبات خود
را در شبه جزيره عربستان تحكيم بخشيد. افكار و عقايد دموكراتيك، از همان روزهاي
آغازين ظهور اسلام، همراه با اين دين نوظهور بود و گواه بارز آن، در فتح مكّه و
مدارا با قريشيان در اوج اقتدار اسلام كاملاً مشهود بوده و هست. نگاهي به تاريخ پر
فراز و نشيب اسلام، براي هر پژوهشگر و محقق علوم سياسي، مي تواند مملو از درس هائي
باشد كه همگي در يك نكته، داراي تفوّق و اشتراك مي باشد و آن چيزي نيست جز خصيصه
هاي بارز يك جامعه دموكراتيك مبتني بر دين اسلام.
اسلام، چندان با دموكراسي بيگانه نيست چراكه، اسلام ديني مردمي است. اسلام،
ديني محسوب مي شود كه در آن، ملّت، تصميم گيرنده اند و اين از ويژگي هاي اصلي يك
نظام دموكراسي است. اسلام ديني است كه در آن، انسان دارای روح خدایی بوده و حقوق و
آزادیهای وی محدود به بعد مادی نمیشود و اين يكي از نقاط افتراق اين دين با
اديان ديگر است.
شهید بهشتی، نظام اسلامی را نظامی متکی بر آرای آزاد ملت مي دانست، نه قهر
و غلبه؛ «هیچ حکومتی در هیچ درجهای نباید خود را بر مردم تحمیل کند و به علاوه
حکومتی که از حمایت مردم برخوردار نباشد، از همکاری آنها هم برخوردار نیست و اصولا
کاری نمیتواند انجام بدهد و ناچار میشود که به زور سرنیزه خودش را سرپا نگه دارد
و در نتیجه هم کاراییاش کم میشود و هم
ظالم میشود» (صورت مشروح مذاکرات مجلس نهایی قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران).
بسياري از تحليل گران سياسي بر اين باورند
كه مي توان دهه 1980 میلادی را، دهه ترس و هراس از بنیادگرایی رادیکال اسلامی
دانست. درحالي كه، در آغازين سال هاي دهه 1990، شاهد سقوط كمونيسم هستيم و حكومت
هاي غربي سرمست از اين پيروزي ايدئولوژيك مي باشند، اين بار تلاش آنان در جهت
دموكراسي سازي جهان و تشكيل حكومت هاي دموكراتيك در شرق اروپا، آفریقا و جاهای دیگر
دنیا، دوچندان مي شود. با اينحال، در اين فرايند دموكراسي سازي، شاهد سياست مبهم و
دوپهلوي اين دولتهاي غالب در قبال خاورمیانه و جهان اسلام هستيم. در طي دهه هاي
اخير، سياست گذاري دولت ها و رسانه ها و همچنين عملكرد اسلام گرايان افراطي، چيزي
جز ايجاد حصاري تنگ و باريك پيرامون اسلام، نتيجه اي ديگر در بر نداشتند. ترس و
واهمه دولت ها در خاورمیانه از اسلام گرايان افراطي، باعث شد تا دموكراسي، آنطور
كه بايد و شايد در اين كشورها رشد نكند و در اين ميان، بودند بسياري متفكران غربي
و اسلامي كه همواره بر تضاد ميان اسلام و دموكراسي پافشاري مي كردند. از طرفي، در
طي دهه 1990، شاهد رشد و پويائي جنبش هاي اسلام گرائي هستيم كه شايد بتوان دليل
اصلي آن را در نارضايتي مردم از حكومت هاي وقت و بيداري آنان جستجو كرد. در سال
هاي اخير، اسلامگرايان به عنوان نیروهای اصلی مخالف در كشورهائي چون تونس، مصر، بحرين،
اردن، عربستان سعودي و کویت ظهور کردند. پيروزي اسلام گرايان در الجزایر، تركيه،
مصر، تونس و فلسطين، بارديگر اهميّت بررسي اين جريانات و چگونگي برقراري دموكراسي
در اين منطقه را مطرح ساخت. تاريخ جهان اسلام، سرشار از حكومت هاي تماميت خواه
است، حكومت هائي كه با اهرم ارتش و نيروهاي نظامي، در پي مشروعيت بخشيدن به خود
بودند. در اين بين، حكومت هائي تماميت خواه سكولار نيز توسط جنبش هاي اسلام گرا
شكل گرفتند كه به نوعي حكومت مذهبي بشمار مي رفتند. امّا، دموكراسي خواهي در طي
سال هاي اخير در خاورميانه، گسترش یافته است؛ به نحوي كه، دموكراتيزاسيون بعنوان
معياري براي پذيرش مشروعیت دولتها و جنبشهای سیاسی مطرح است. « با وجود این،
هستند کسانی که به گونهای جدی غیبت دموکراسی در خاورمیانه را به ویژگیهای عجیب و
غریب فرهنگ اعراب و اسلام منتسب میدانند. برخی نیز معتقدند که فرهنگ اعراب یا
اسلام با هم انطباق و سازگاری ندارند. برخی دیگر نیز اظهار میدارند که معرفی
دموکراسی به آنها کاری ناپخته و پیش از موعد بوده است. هنوز عدهای بر این باورند
که دموکراسی محصول تجربه غرب است که واقعا قابل انتقال و منطبق با فرهنگ های غیراروپایی
نیست. وقتی صحبت از انطباق یا عدم انطباق اسلام و دموکراسی میکنیم، عوامل متعددی
را باید مد نظر داشته باشیم. آنان که اظهار می دارند، اسلام و دموکراسی غیرقابل
انطباق اند، باید به خاطر داشته باشند که طیف وسیعی از روشنفکران و رهبران در
گذشته، مشابه چنین ادعاهایی را در مورد ناسازگار بودن یهودیت و مسیحیت نیز مطرح
کرده بودند؛ ادیانی که باورها و ارزش هایشان، مدتها قبل از دموکراسی مدرن، مفهوم
سازی شده بود و در واقع، در گذشته مورد استفاده قرارگرفته بود تا دولت ها و
امپراتوری های دموکراتیک را مورد حمایت قرار دهند و مشروعیت بخشند؛ از سلطنت ها و
پادشاهی های واقعی و برحق گرفته تا صورت های مختلف دیکتاتوری که در آن ایده های
مدرن پلورالیسم و حقوق بشر ناشناخته محسوب میشوند.» (خالد، 2007، ص19)
در اين پژوهش، دنبال اين مسئله نيستيم كه ثابت كنيم اسلام با دموكراسي
سازگار است يا خير. اين توضيحات، صرفاً چارچوب سازنده ساختاري اين واقعيت است كه
اين دو، يعني اسلام و دموكراسي، در درجه اوّل در كنار يكديگر و با يكديگر مي زيند.
پرسش اين نيست كه اسلام با دموكراسي يا تجدد ( نوگرائي ) انطباق دارد يا
خير؛ بلكه، مسئله اين است كه تحت چه شرايطي مسلمانان مي توانند اين دو را با
يكديگر منطبق سازند. در واقع نمي توان گفت كه اسلام و يا هر دين ديگر، ذاتاً
دموكراتيك و يا غير دموكراتيك است. (بيات، 2007، ص 69)
بحث در مورد اينكه منطقه خاورميانه، فاقد
دموكراسي مي باشد، موضوع تازه اي نيست. آنچه كه بيش از هر چيز ديگري بعنوان دليل
اين فقدان، مورد توجه بوده است، اين است كه اسلام، مانع اصلاحات دموكراتيك در اين
منطقه مي باشد. چكيده تمامي بررسي ها و تحليل هاي غربي خصوص دين اسلام چنين مي
گويد كه اسلام با تأكيدش بر حاكميّت خداوند، ضرورتاً با دموكراسي انطباق ندارد.
علي رغم اينكه، بسياري از مسلمانان، با اين تحليل ها مخالف بوده و اعتقاد دارند،
خداوند، حاكميّت را به انسان ها عطاء فرموده است تا بر خودشان حاكميّت روا دارند و
ديگر اينكه، برابري و عدالت اسلامي، هيچگونه تبعيضي را بر اساس طبقه اجتماعي، نژاد
و يا جنسيّت نمي پذيرد، بااينحال، موضوع ممانعت اسلام از برقراري دموكراسي، كماكان
در بسياري از متون فلسفي و سياسي وجود دارد، بدون كوچكترين تلاش براي فهم و درك
درست سياست هاي مربوط به وابستگي مذهبي و اينكه مسلمانان چگونه مي توانند در عمل،
مذهب خود را در رابطه با آرمان هاي دموكراتيك درك كنند.
بنابراين، درك و فهم هر مسلماني نسبت به دين خود متفاوت است. بعضي ها،
اسلام را با تمامي شرايط انحصاري آن مانند روح به ظاهر مستبدانه آن مي شناسند و
برخي ديگر، شناخت خود را از اين دين، برپايه عدالت، نمايندگي و تكثرگرائي استوار
مي سازند. چرائي اين موضوع و اينگونه شناخت، موضوع بررسي اين پژوهش نيست؛ ولي،
دلايلي چون منافع فردي، جايگاه اجتماعي افراد و فرهنگي كه در آن رشد كرده اند، در
نوع درك هر مسلماني نسبت به اسلام تأثيرگذار است. لذا، همواره ميان اسلام و
دموكراسي در طول تاريخ، اين خلاء بي اعتمادي وجود داشته است و هدف اصلي اسلام
گرائي نوين يا پسا اسلام گرائي، كه موضوع بررسي اين پژوهش مي باشد، پر كردن شكاف
ميان اسلام و دموكراسي مي باشد. اسلام گرائي نوين، في الواقع بدنبال حقوق افراد و
تعصبات مذهبي، اعتقاد و آزادي، اسلام و آزاديخواهي است. اسلام گرائي نوين، درحقيقت
تلاش دارد تا اصول و مباني اسلام گرائي يا اسلام سياسي را بدانگونه تغيير دهد كه
ضمن تأكيد بر اين مباني، بر تكثرگرائي، آينده گرائي و آزادي هاي فردي تأكيد كند.
نكته قابل تأمّل در اين موضوعات اينجاست كه، حمايت يا عدم حمايت اسلام از نظريات
دموكراتيك، به چشم اندازهاي اعتقادي هريك از اين باورهاي اسلام گرائي سنّتي و
اسلام گرائي نوين (پسا اسلام گرائي) بستگي دارد.
چنانچه بخواهيم، نمونه اي از اسلام گرائي نوين را در منطقه خاورميانه مثال
بزنيم، به تركيه كه خود نمونه اي ايده آل از اين نوع اسلام گرائي محسوب مي گردد و
توانسته است به درجه اي از توسعه يافتگي نيز دست يابد مي توانيم اشاره كنيم. اين
كشور، با اعمال تغييرات و اصلاحات دموكراتيك بر بسياري از ساختارهاي خود از جمله،
آموزش و پرورش ( با هدف آموزش همه افراد )، توانست مسير دستيابي به اسلامي دموكراتيك
را بپيمايد. درحقيقت، مردم، بعنوان مهمترين بخش از ساختار اجتماعي اين كشور،
آموختند كه چگونه از دولتمردان خود، مطالبه حق نمايند. (بيات، 2007، ص 138)
با اين حال، اسلام نيز همانند بسياري از اديان ديگر كه در ابتدا در مسير
دموكراسي با تضادها و موانعي روبرو بودند و بعدها با انعطاف پذيري خود، اين موانع
را درجهت رشد و استيلاي دموكراسي حذف كردند، داراي اين انعطاف مي باشد كه بتواند
همراه با دموكراسي، در خاورميانه اشاعه يابد. اما همانطور كه قبلاً نيز گفته شد
دولتهاي غربي و در رأس آنان ايالات متحده آمريكا، علي رغم شعار گسترش دموكراسي در
جهان، در طي دوران جنگ سرد و در راستاي مقابله با كمونيسم و منافع نفتي كه در
منطقه خاورميانه داشته و دارند، از حكومت هاي ديكتاتوري و تماميت خواه حمايت
كردند. بااينحال، اين كشور، بااستراتژي دموكراسي سازي در منطقه خاورميانه و جهان، ابتدا
وارد افغانستان شد و پس از آن، عراق را بعنوان هدف بعدي انتخاب و با تهاجم به اين
كشور، رژيم خودكامه بعث عراق را سرنگون ساخت و به دموكراسي سازي در اين كشور
پرداخت. ليكن موضوع دموكراسي شدن در مصر به خواست مردم مصر، موضوع ديگري است و
هردو، جاي بحث و بررسي و مطالعات فراوان دارد.
تحولاتي چون تبیین دوباره اسلام به زبانی دیگر در عرصه اجتماعی و سیاسی،
ظهور جنبش هاي اسلامي نوين با فرياد مشارکت سیاسی همگان، سازمان هاي اسلامي بين
المللي همگام با معيارها و ارزش هاي بين المللي مورد پذيرش ملّتها، جهاني شدن،
گسترش رسانه و انقلاب ارتباطاتي، همه و همه نشان از ظهور مسائل جدیدی در حوزه رهبری
جامعه دارد كه به فراخور امر، نوع متفاوتي از حكومت ها را مي طلبد كه بتوانند ضمن
ارج نهادن به باورهاي مذهبي مردم كشورهاي اين منطقه، در راستاي اعتلاي اين جوامع
چه در بُعد داخل و چه در حيطه بين الملل گام بردارند. نكته ديگر اينكه، بسياري از
دولت هاي منطقه خاورميانه در واقع بدنبال نوعي از دموكراسي هستند كه در آن امكان
قدرت طلبي احزاب و جنبش هاي اسلام گرا وجود نداشته باشد. درحقيقت نوعي دموکراسی
عاری از خطر را مي توان مناسبترين گزينه براي اين دولت ها عنوان كرد. نوع عملكرد و
سياست گذاري جنبش هاي اسلامي در دوران پس از پيروزي در انتخابات در راستاي حفظ
حقوق اقليّتها و اينكه آيا مي توانند به اصول دموكراسي پايبند باشند و به تعهّد
خود در آزادسازي سياسي و تقويت نهادهاي ديني در جهت تكريم حقوق بشر وفادار بمانند،
بعنوان مهمترين چالش حضور اسلام گرايان و ساير احزاب در انتخابات پارلماني اين
كشورها مي باشد.
در اينجا ذكر اين نكته حائز اهميت است كه اسلام دین غالب کشورهای منطقه
خاورمیانه میباشد، بسیاری از تعالیم اسلامی با اصول اساسی دموکراسی از قبیل
مشارکت عمومی، مبارزه با ظلم و فساد، مشورت، حق تعیین سرنوشت و... همسان می باشد،
لذا می تواند به عنوان بهترین بستر برای رشد و گسترش دموکراسی در منطقه، مورد توجه
قرار گیرد. اختلافات موجود میان مسلمانان شیعی و سنی و نیز اختلافات میان کشورهای
اسلامی حل و فصل گردد. (تیمونی سیسک، 1379، ص147)
امّا در مسير ايجاد دموكراسي در منطقه خاورميانه، سياست هاي غرب نيز حياتي
است. ارتقاء اعتماد از دست رفته نيم قرن گذشته كه بر اذهان مردم اين منطقه سايه
افكنده است، احترام گذاشتن و حمایت از فرایند دموکراتیک و حقوق بشر به مثابه امری
جهان شمول، توجه به تکثر جهان اسلام، عدم تعميم یک تجربه اسلامی به همه و توجه به
تنوع در جهان اسلام، از جمله مهمترين اصولي است كه غرب بايد آنها را مدنظر قرار
دهد. تحولات 10 سال اخير منطقه خاورميانه، علي الخصوص در دو كشور عراق و مصر، در
واقع به نوعي مي توان گفت هويت خواهي مردم اين منطقه است، هويتي كه سالها در زير
پوتين هاي سربازان حكومتهاي اقتدارطلب و ديكتاتور منطقه، لگدمال شده و رفته رفته،
مي رود تا حياتي دوباره يابد.
اسلام گرائي نوين (پسا
اسلام گرائي)
پروفسور آصف بيات، در سال 1996، واژه اسلام گرائي نوين يا پسا اسلام گرائي
را در حوزه هاي اجتماعي و سياسي بسط و توسعه داد. در همان سال، كاربرد اين اصطلاح
توسط پروفسور بيات، براي تحليل شكل گيري جريانات جديد در گفتمان اسلام گرائي در
جمهوري اسلامي ايران، باعث شد تا اين اصطلاح، جاي پاي خود را در مباحثات دانشگاهي
باز كند. (بيات، 1996، ص 52-43)
تحقيقات پروفسور بيات، باعث شد تا اين اصطلاح و پديده نوظهور به شكلي
كاربردي براي مطالعات اسلام گرائي و جوام مسلمان مورد استفاده قرار گيرد. اسلام
گرائي نوين (پسا اسلام گرائي)، را مي توان بطور مسلّم در جنبش هاي اجتماعي اسلامي
و همچنين در شكل گيري جريانات نوظهور در جامعه مدني و سطوح مختلف دولت هاي اسلامي
مشاهده كرد. بهرحال بايد بخاطر داشت كه شكل نوين اسلام گرائي، زماني مي تواند مورد
پذيرش قرار گيرد كه تمامي حوزه هاي اجتماعي، سياسي، اقتصادي و فرهنگي را در بر گيرد
تا بتواند موجب توسعه گردد.
كلمه اسلام گرائي نوين (پسا اسلام گرائي)، تاپيش از ورودش به بحث هاي
آكادميك، بيشتر بعنوان يك مقوله تارخي مورد استفاده قرار مي گرفت تا يك مقوله
تحليل. (بيات، 2007، ص17) بسياري از منتقدين، اين اصطلاح را، قالب ديگري از اسلام
گرائي در نظر مي گرفتند. درحقيقت، اسلام گرائي را بعنوان يك جريان انقلابي همواره
مدنظر قرار مي دادند كه در برابر هرگونه تغيير و اصلاحاتي، سرسخت مي نمود. محققين
بسياري بودند كه اعتقاد داشتند پروژه اسلام گرائي بعنوان يك ايدئولوژي انقلابي
براي ايجاد تغيير در نظام حكومتي، ديگر به پايان خود رسيده است. درواقع در نظر
اينان، دورشدن اسلام گرايان از واقعيت هاي موجود در سياست هاي جهاني، باعث شده بود
كه تصور كنند زمان شكست اسلام سياسي فرارسيده است. امّا، برخلاف اين عقايد و
نظريات رايج در اولين سال هاي دهه 1990، پژوهشگراني نيز بودند كه اعتقاد داشتند چنين
تحليل هاي نادرستي از جريانات اسلام گرائي، صرفاً ريشه در تمركز ايشان بر مقوله
تاريخي اين جريان دارد و مقوله تحليلي جريانات اسلام گرائي در تحقيقات آنان جائي
نداشت.
اسلام گرائي نوين (پسا اسلام گرائي)، نقطه پايان اسلام گرائي نيست. بايد
بخاطر داشته باشيم كه، بسياري از تنش ها و چالش هاي موجود در منطقه خاورميانه، علي
الخصوص در مصر و عراق كه موضوع اين پژوهش مي باشد، نشأت گرفته از شرايط اقتصادي،
سياسي و اجتماعي حاكم بر اين كشورها و همچنين شكاف ميان آرمان گرايان و مصلحت
گرايان دارد. اسلام گرائي نوين تلاش دارد، ضمن توجه به شرايط مذكور، اين شكاف
موجود را از ميان برداشته و خود بر ان تسلّط يابد.
نمونه هاي جريانات اسلام گرائي نوين يا پسااسلام گرائي در منطقه خاورميانه،
جدا از عمركوتاه مدّت يا بلند مدّت آنها، فراوانند. ظهور احزاب اسلا گرائي نوين
چون الدعوه در تونس به رهبري راشد
الغنوشي، الوسط در مصر بعنوان جايگزين احزاب اسلام گراي راديكال و اخوان المسلمين،
احزاب رفاه، فضيلت، توسعه و عدالت در تركيه و يا حزب ليبرال اسلامي در عربستان
سعودي، از جمله نمونه هائي از جريان اسلام گرائي نوين در منطقه خاورميانه و
كشورهاي اسلامي است كه هركدام، شكل متفاوتي از اسلام گرائي نوين را ارائه مي كنند.
اسلام گرائي نوين، تلاشي است آگاهانه براي تزريق باورهاي اسلام گرائي در
عرصه هاي اجتماعي و سياسي چه در بُعد داخلي و چه در بُعد خارجي. پروفسور آصف بيات،
محقق و نویسنده ایرانی و استاد جامعهشناسی دانشگاه لایدن هلند، مي گويد: "
اسلام گرائي نوين (پسا اسلام گرائي)، نه جرياني مخالف با اسلام گرائي است و نه
جرياني است مبتني بر انديشه هاي سكولاريسم؛ بلكه، اين جريان، مبيّن تلاشي است براي
آميختن مذهب و حقوق افراد، آزادي و اعتقاد، اسلام و اختيار. اسلام گرائي نوين (پسا
اسلام گرائي)، كوششي است براي بازگرداندن اصول اصلي اسلام گرائي در رأس انديشه خود
و تأكيد بر حقوق فردي به جاي تكاليف شرعي، تكثر گرائي بجاي خودكامگي، نگاه به
آينده بجاي گذشته. اسلام گرائي نوين، در حقيقت بدنبال اين است كه اسلام را با پارامترهاي دخيل در يك جامعه توسعه
يافته سياسي از قبيل آزادي هاي مدني و حق
انتخاب، دموكراسي و مدرنيته، آميخته سازد و در نهايت، آن مدرنيته جايگزين كه خود
بدنبال آن است را پياده سازد." (بيات، 2005، ص11)
اسلام گرائي نوين، درواقع اصطلاحي مي باشد كه جايگزين واژه تجددگرائي در
جوامع اسلامي، علي الخصوص جمهوري اسلامي ايران مي شود، و به تعبير بسياري از
انديشمندان عرصه علوم سياسي، پايان تاريخ اسلام گرائي محسوب مي شود. حال آنكه،
اينچنين نيست و اسلام گرائي نوين، ادامه راه توسعه يافته اسلام گرائي و يا به
تعبير برخي نويسندگان آمريكائي از جمله رُوي (Roy)، نوبنيادگرائي است.
(بيات، 2007، ص 29)
نوع تعاريف ارائه شده توسط
پروفسور آصف بيات خصوص اسلام گرائي نوين ( پسا اسلام گرائي ) و همچنين الگوسازي وي
در مورد نقش تركيه در منطقه خاورميانه كه پيش از اين بدان اشاره شد، به نوعي
ارتباط ميان تحولات اخير در خاورميانه در دو كشور عراق و بطور اخصّ مصر را با رشد
و توسعه اسلام گرائي نوين نشان مي دهد. ناتواني اسلام گرايان در ايجاد دولتي
اسلامي، محققان و پژوهش گران بسياري را برآن داشت تا در جهت اصلاح ديدگاهها و
محوريت عملكرد اسلام گرايان و حركت آن به سوي اسلام گرائي نوين تلاش كنند.
نكته قابل تأمل در اين تعريف، اشاره ضمني و هوشمندانه به تغيير روند فعاليت
اجتماعي و سياسي پروژه اسلام گرائي است. نمونه بارز اين تغييرات را مي توان در
مصر، ايران و حتّي عراق شاهد بود. شكل گيري جنبش هاي گوناگون سياسي و اجتماعي و
ظهور فعّالان اجتماعي اعم از زن و مرد و پير و جوان در ايران و يا حزب قدرتمند
سياسي AKP ( توسعه و عدالت ) در تركيه از جمله نمونه هائي هستند كه مي توان
از آن بعنوان گوشه اي اسلام گرائي نوين ياد كرد. فراموش نبايد كرد كه وجود تجربه
دموكراتيك و ديدگاه تكثرگرائي در جامعه سياسي تركيه، كمك شاياني به تغيير هويّت
ماهوي جنبش هاي اسلام گرائي اين كشور به سمت اسلام گرائي نوين كرد. امّا، اسلام
گرائي نوين در تركيه در واقع نتيجه به قدرت رسيدن اين جنبش و همچنين ارتباطاتات
بسيار فعّالان آن با ساير متفكران، روشنفكران و نخبگان اين كشور بود. طبق اين ديدگاه،
بايد بخاطر داشته باشيم، همانطور كه اسلام گرائي، تابع شرايط گوناگون اجتماعي و
سياسي مي باشد، اسلام گرائي نوين نيز به همين صورت مي تواند تابع اين شرايط باشد.
لذا، اسلام گرائي نوين، تابع صرفاً يك كشور و يا يك منطقه جغرافيائي واحد نيست
بلكه مي تواند در اشكال گوناگون در جهان توسعه يابد. ليكن، اجزاء دموكراتيك جهاني
آن مانند مشاركت سياسي، حق رأي، آزادي، عدالت اجتماعي و تمامي شاكله هاي اصلي
دموكراسي در تمامي اشكال متفاوت اسلام گرائي نوين، يكسان است. استفاده از اصطلاح
اسلام گرائي نوين در اين پژوهش نيز، در حقيقت توجه خاصّ به جرياناتي دارد كه ناشي
تحولات اخير خاورميانه در دو كشور عراق و مصر در توسعه اسلام گرائي به سمت اسلام
گرائي نوين دارد. استفاده از اصطلاح اسلام گرائي نوين و ظهور آن در لواي دموكراسي
در حقيقت اشاره تغيير هويّتي اسلام گرائي با رويكرد نوين دموكراتيك و با هدف ورود
به عرصه اعتمادگرايانه جهاني است.
اسلام گرائي نوين، همانطور كه گفته شد، تلاشي است هوشمندانه براي برتري
ساختن باورهاي اسلام گرايانه و رسوخ آن در قلمروي سياسي و اجتماعي در ابعاد داخلي
و بين المللي مي باشد. بهرحال، بايد توجه داشت كه اسلام گرائي نوين، به هيچ وجه
مخالف اسلام نبوده و صفاتي چون سكولار به آن نمي توان اطلاق كرد. اسلام گرائي
نوين، بر حقوق افراد، آزادي هاي مدني، حق انتخاب، مشاركت هاي سياسي و تمامي اجزاي
حاكم بر ساختار دموكراسي دلالت دارد. در سطح جهاني نيز، اين تغييرات كاملاً مشهود
بوده و نمونه هائي از اين جريانات اسلام گرائي نوين را مي توان در جنبش هاي
اصلاحات ايران و يا انفكاك حزب سياسي عدالت و توسعه (AKP) تركيه از حزب فضيلت و يا
جدائي حزب الوسط مصر از اخوان المسلمين مشاهده كرد كه همگي از جمله تغيير نگرشي در
باورهاي اسلام گرائي به سمت اسلام گرائي نوين يا پسااسلام گرائي است.
اسلام گرائي نوين، ظهور جريانات اصلاح طلبانه در ساختار اعتقادي و سياسي
اسلام گرائي محسوب مي شود. شايد ظهور پست وهابيسم در عربستان سعودي را بتوان نمونه
اي از جنبش هاي اعتقادي نوين به حساب آورد كه در آن آزادي هاي فردي و حقوق بشر به
تازگي اهميّت يافته اند. (بيات، 2007، ص 98)
بااينحال، در مورد ساختار برخي جنبش ها، مانند وهابيّت در عربستان سعودي،
يادآوري اين نكته حائز اهميّت است كه اين ايدئولوژي در حقيقت ايدئولوژي حاكم بر
اين كشور بوده و براي بقاء خود و ادامه حيات خود، الزاماً به سياست اصلاح طلبي روي
آورده است و نمي توان اين جنبش به اصطلاح پست وهابيسم را با اسلام گرائي نوين كه
در شرف ظهور مي باشد، يكسان دانست. اسلام گرائي نوين، در شرايطي در منطقه
خاورميانه ( به استثناء تركيه كه در طي 10 سال اخير، توانسته است الگوي مناسبي را
از اسلام گرائي نوين پياده سازد ) در دو كشور عراق و مصر در حال شكل گيري مي باشد
كه در هر دو كشور، حكومت هاي ديكتاتوري ( به كمك و يا بدون كمك عوامل خارجي) ساقط
و حكومت جديد با ساختاري جديد در حال شكل گيري است. احتمالاً اسلام گرائي نوين در
آينده، متفاوت از آن چيزي است كه امروزه مي بينيم همانطور كه اسلام گرائي نوين، با
اسلام گرائي سنّتي متفاوت است. بنابراين، مي توان نتيجه گرفت كه انعطاف پذيري
ماهوي از جمله ويژگي هاي ديگر اسلام گرائي نوين است.
دموكراسي و اسلام گرائي
نوين
آنچه كه اين روزها در بسياري از محافل سياسي مورد بحث قرار گرفته است،
موضوع تحولات اخير خاورميانه، دموكراسي خواهي ملّتهاي اين منطقه، آينده جريانات و
جنبش هاي اسلام گرائي، نوع همگرائي اين دو باور در منطقه و راهكارهاي توسعه همه
جانبه كشورهاي اين منطقه در راستاي ورود به فرآيند جهاني شدن است. فرآيند دموكراسي
در تاريخ، تا كنون دوره هاي گوناگوني را پشت سر گذاشته است. ساموئل هانتينگتون، در
كتاب موج سوّم خود، از اين جريانات بعنوان موج دموكراسي ياد مي كند. قديمي ترين
دموكراسي هائي كه در طي تاريخ شاهد ظهور آنها بوده ايم، به يونان باستان بر مي
گردد با اينحال آنچه كه در حقيقت تقسيم بندي هانتيگتون مي باشد و از آن بعنوان
دموكراسي كلاسيك ياد مي كند، براي اوّلين بار در انگلستان و ايالات متحده آمريكا
ظهور پيدا كرد كه با نام موج اوّل دموكراسي اعتبار يافت. در جريان جنگ جهاني دوّم،
و پس از آن، روي ديگر سكّه ي دموكراسي را در ايالات متحده آمريكا و كشورهاي غربي
شاهد هستيم كه البته در ايالات متحده آمريكا، ثبات يافت و در جريان موج سوّم
دموكراسي كه از اوايل سال 1960 تا اواخر دهه 1970 بطول انجاميد، ديديم كه چگونه
دولت هاي غربي در راستاي شكل گيري دموكراسي و ثبات آن در اروپا تلاش كردند و تا
پايان اين دوره، تمامي دولتهاي اروپاي غربي با دموكراسي عجين شدند و اثري از
دولتهاي اقتدارطلب و تماميت خواه ديگر نمي بينيم. در اين دوره، جريان دموكراسي
گرائي به برخي از كشورهاي جنوب شرق آسيا همچون كره جنوبي، اندونزي، مالزي، فيليپين
و ... نيز رسيد، امّا كماكان، بسياري از كشورهاي آفريقا و بخش هاي بسياري از آسيا
در سيطره حكومت هاي اقتدارطلب و تماميت خواه است. با فروپاشي اتحاد جماهير شوروي
به عنوان سردمدار ايدئولوژ ي كمونيسم در جهان در اوايل دهه 1990، زمينه براي آغاز
دوره جديدي از دموكراسي خواهي و توسعه ي دموكراسي در اروپا فراهم شد. در حقيقت،
اتحاد دو آلمان، يك شاخص در روند توسعه طلبي اروپا بود. در اين دوره، برخي از
كشورهاي آفريقائي، علي الخصوص كشورهاي واقع در شمال آفريقا، و كشورهاي جنوبي آسيا
از اين جريان دموكراسي بي بهره نبودند. ليكن، هنوز در بسياري از كشورهاي جهان
سوّم، بخصوص كشورهاي اسلامي، شاهد تقابل اسلام و دموكراسي هستيم كه البته
همانطوركه قبلاً هم گفتيم، عملكرد افراطي اسلام گرايان راديكال و متوسّل شدن اين
گروه ها به كاربرد زور و سازش ناپذيري آنان، باعث شد تا اعتماد دولتهاي طرفدار
دموكراسي به آنان سلب شده و حكومت هاي اقتدارطلب و ديكتاتور حاكم بر بسياري از
كشورهاي اسلامي منطقه خاورميانه با حمايت غرب، اين گروه ها را سركوب كرده و اجازه
فعاليت به آنان داده نشود.
در واقع، موج چهارم دموكراسي، از يك جهت، با اتحاد دو كشور آلمان شرقي و
آلمان غربي بعنوان نقطه عطف اين دوره، با سركوب اسلام گرايان و تلاش مجدّد اين
گروه ها براي بازيابي هويّتي جديد در عرصه سياسي منطقه خاورميانه همراه بود. با
اينحال، تحولات دموكراسي خواهي اخير منطقه خاورميانه شامل كشورهاي واقع در شمال
آفريقا و كشورهاي عربي قاره آسيا، نشان از ظهور موج جديدي از دموكراسي گرائي و
اسلام گرائي دارد. نقطه قابل تأمل اينجاست كه آيا در اين منطقه كه با دين اسلام
عجين يافته است، آيا اسلام گرائي نوين مي تواند با در نظر گرفتن خواسته مردم كه
همانا دموكراسي است، گامي محكم و باثبات در عرصه سياسي گذارده و با هويّتي جديد كه
انعطاف پذيري نسبت به همه ي ايدئولوژي ها و ارزش هاي اعتقادي ديگر، شاخص اصلي آن
خواهد بود، اهداف متعالي مردم چه در سطح ملّي و چه بين المللي را برآورده سازد؟ در
منطقه خاورميانه، شاهد حضور اسلام گراياني هستيم كه اين بار با پذيرش باورهاي
دموكراتيك، خواهان ورود به عرصه سياست هستند. نمونه بارز اين جريان و به قدرت
رسيدن اسلام گرايان در لواي دموكراسي را، در تركيه شاهد بوديم.
همانطور كه قبلاً هم گفتيم، شناخت فرآيند دموكراسي و ويژگي هاي آن و همچنين
شباهت هاي آن با باورهاي اسلام گرائي نوين، مي تواند نقطه عطف اين تحقيق باشد. بي
ترديد، هر جريان دموكراتيك بايد پايبند به ارزش هائي چون حقوق بشر، حقوق اقلیتها،
حقوق زنان و حقوق دموكراتيك باشد. تجربه تاريخي جريانات اسلام گرائي، ثابت كرده
است كه نگاه اين جريانات به اينگونه ارزش هاي دموكراتيك در طي يكصد سال اخير متفاوت
بوده است. آنجائيكه، نگاهي فاقد تعهد مستدام به اين ارزش ها وجود داشته است و
صرفاً از آن بعنوان ابزاري براي رسيدن به قدرت مورد استفاده قرار گرفته است، شاهد
انحراف اين جريانات از مسير دموكراسي طلبي بوده ايم و تمايل آنان به تماميت خواهي
با رسيدن آنان به قدرت تجلّي يافته است. با اينحال، جنبش هاي اسلام گرائي نيز در
طول تاريخ بوده اند كه با تفكّري عميق اسلامي و پايبند به ارزش هاي دموكراتيك، ضمن
احترام به همه ي باورهاي قومي و نژادي و مذهبي، از حضور همه ي جناح هاي سياسي اعم
از مخالف و موافق در عرصه هاي رقابتي سياسي حمايت كرده اند و با توسّل به نوعي
تكثرگرائي در سياست و قدرت، گام هاي توسعه را به تدريج پيموده اند. نمونه بارز اين
نوع تفكّر، در تركيه اتفاق افتاد. بنابراين يكي از بارزترين و شاخص ترين راه هاي
پيروزي اسلام گرائي در آينده ي خاورميانه و رسيدن آنان به جايگاهي مطمئن در عرصه
سياست ملّي و بين المللي، پذيرش ارزش هاي جهان شمول دموكراتيك خواهد بود.
از جمله ويژگي هاي ديگر جريانات اسلام گرا در طول يك قرن گذشته، نگاه
ابزارگونه ي آنان به رأي و خواسته مردم بوده است و اينكه به هر وسيله ي، گاهاً
خشونت، متوسّل مي شدند تا رأي مردم را در يك جامعه دموكراتيك بدست گيرند. در حقيقت
نگرش آنان، پراگماتيك يا عمل گرا بود. پرداختن به بنياد هاي فكري و نظري خود را
فداي منش و گرايش عمل گرايانه و پراگماتيك خود مي كردند. حال آنكه در دنياي كنوني،
در يك جامعه دموكراتيك، احترام به ارزش هاي مورد پذيرش مردم، مهمترين اصول انديشه
هر حزبي بايد باشد. در واقع، هيچ حزبي بدون بدست گرفتن پايگاه مردمي، نمي تواند به
رشد و اتعلاي سياسي خود دست يابد. لذا احترام به خواسته ي مردم و سياست گذاري بر
مبناي خواسته ي مردم، از جمله مهمترين ويژگي هاي يك جريان اسلام گراي دموكراتيك مي
تواند باشد. البته ناگفته نماند، همين عملگرائي مي تواند به تدريج بعنوان يك جريان
فكري مطرح شود. نكته ي ديگري كه قابل تأمل مي باشد، موضوع جانبداري از حقوق و
ارزشهاي ديني در چارچوب ارزش هاي دموكراتيك بوده كه در جريانات اسلام گرائي گذشته
شاهد آن نبوده ايم. به عبارت ديگر، جانبداري اسلام گرايان نوين از ارزش هاي مذهبي
در چارچوب اصول دموكراتيك نه بر اساس احكام و قانون شريعت بلكه بر اساس ارزش هاي
جهان شمول خواهد بود. درحقيقت، حفظ ارزش هاي سنّتي جامعه و پذيرش اصل تكثر در
ارزشهاي فرهنگي و مذهبي مي تواند از جمله ويژگي هاي بارز جريانات اسلام گرائي نوين
در يك جامعه دموكراتيك باشد. پرداختن به اين ويژگي ها مي تواند به روند مطالعاتي
اين تحقيق كمك كند. با اينحال ناگفته نماند، چنانچه تركيه را بعنوان الگوي كشورهاي
اسلامي دموكراسي خواه حوزه آفريقا و آسيا بدانيم،
بسياري از جنبش هاي اسلامي اين منطقه، از جمله جنبش اخوان المسلمين در مصر،
در حقيقت خود را به نوعي ادامه دهنده ي راه اسلام گرايان تركيه و گرايش خود را نيز
به نوع حكومت دموكراتيك اين كشور مي دانند و در شعارهاي انتخاباتي خود نيز اين
موضوع را بارها و بارها تبليغ كرده و مي كنند. اين جنبش كه خود را در گذشته يك
جنبش اسلامي معرفي مي كرد، با تغييري آشكار در باورهاي خود، اين بار، جنبش هاي
انقلابي منطقه را نه تنها جنبش هاي مردمي مي نامد كه تمام مردم مصر اعم از اقلیتهای
مذهبی، احزاب سکولار و غیر مذهبی در آن مشارکت دارند، بلكه خود را نيز جنبشي تكثر
گرا و دموكراتيك مي داند. و همين تغيير ديدگاه حاكي از ظهور اسلام گرائي نويني
دارد كه با تكيه بر ارزش هاي اسلامي و دموكراتيك، اميد به موفقيت در عرصه هاي
سياسي دارد.
بطوركلّي نشانه هائي وجود دارد كه مبيّن ظهور اسلام گرائي نوين در منطقه
خاورميانه است. تحولات اخير تونس، مصر، يمن، بحرين و ... نشانه اي اثباتي از اين
ظهور اسلام گرائي در چارچوب دموكراسي و مردم سالاري هستند. بنابراين، چنانچه دو
كشور مصر و عراق را بعنوان محور مطالعاتي خود در نظر بگيريم، آينده سياسي اسلام گرايان
در منطقه خاورميانه مي تواند تاحدّي قابل پيش بيني باشد چراكه در كشور مصر همانطور
كه گفتيم، مردم باعث و باني تحولات اخير بودند و در عراق، مجموعه اي از كشورهاي
غربي حامي دموكراسي، سركوب رژيم اقتدارطلب و ديكتاتور را رقم زدند. بنابراين، با
دو نوع متفاوت به لحاظ منشاء تحولات به سمت دموكراسي روبرو هستيم. هرچند در مورد
ليبي نيز، به نظر مي رسد شاهد تحولاتي مشابه آنچه كه در عراق اتفاق افتاد، در
آينده اي نه چندان دور باشيم؛ چراكه در هر دو مورد، دموكراسي سازي از جانب كشورهاي
غربي بر اين دو كشور اعمال مي گردد. بهرحال، اسلام گرايان چنانچه بتوانند مباني
نظري و تئوريك خود را مطابق خواسته ي دموكراتيك مردم تغيير دهند، مي توانند در
آينده سياسي اين منطقه استراتژيك نقش حياتي خود را بصورت پايدار ايفاء نمايند؛ در
غير اينصورت، با توجه جريان دموكراتيك كه در اين منطقه، تأثيرات خود را آغاز كرده
است، چه بسا، جرياناتي با اصول نظري و انديشه اي قوي تر و عميق تر، گوي سبقت را در
حكومت ها بربايند و بارديگر بايد سال ها در انتظار ايجاد و احياي فرصتي دوباره
باشيم تا جنبش هاي اسلام گرائي بتوانند ظهوري دوباره يابند. نكته قابل تأمّل در
روند دموكراسي خواهي اين دوكشور اين است كه، هم مصر و هم عراق، هر دو داراي جامعه
اي ديني هستند و همين امر، ظهور نوعي دموكراسي سكولار را رد مي كند و شايد يه يقين
بتوان وجود همين جامعه ديني را در اين دو كشور و حتّي در مقياسي جامع تر، در منطقه
خاورميانه، مهمترين ويژگي خاصّ ظهور اسلام گرائي نوين دانست، جرياني كه با ظهور
موج تازه ي دموكراسي در اين منطقه عجين شده است. اما همانطور كه گفتم، تقويت مبناي
تئوريك در اين جريانات اسلام گرائي بر اساس مقوله هاي دموكراسي مانند حقوق بشر،
آزادي هاي مدني و مذهبي مي تواند نقش مهمي در همگرائي اسلام گرائي نوين و دموكراسي
ايفاء نمايد.
انطباق يا عدم انطباق
اسلام گرائي نوين با دموكراسي
اينكه اسلام و دموكراسي با يكديگر انطباق دارند يا خير، همواره از جمله
موضوعاتي بوده كه توسط نظريه پردازان حوزه علم سياست مورد بررسي و تحليل قرار
گرفته و پاسخ هاي فراواني هم در اين خصوص از جانب انديشمندان مختلف عرصه علوم
سياسي ارائه شده است. روشنفكران و متفكران اسلامي بسياري، بدنبال اثبات اين موضوع
بوده اند كه اسلام آكنده از ارزش هاي دموكراتيك است. اين متفكران، غالباً با
انگيزه رفع سوء تفاهمات در مورد ماهيّت و اهداف جنبش هاي اسلامي مانند اخوان
المسلمين و يا حتّي حزب الله، اقدام به طرح موضوعاتي چون سازگاري اسلام و دموكراسي
مي كرده اند.
بسياري از پژوهشگران غربي، از اين ديدگاهي كه اسلام گرايان مطرح مي سازند
كه بر اساس آن، انطباق دموكراسي هاي پارلماني و انتخابات نمايندگي با اسلام همواره
بوده است و اسلام در واقع مروّج دموكراسي مي باشد، حمايت مي كنند. در ميان اين
پژوهشگران حامي اين ديدگاه، جان اسپوزیتو (متولد ۱۹ ماه می سال ۱۹۴۰، بورکلین، نیویورک
سیتی ) - استاد امور بینالملل و مطالعات اسلامی در دانشگاه جرج تاون و مدیر مرکز
شاهزاده الولید بن طلال برای فهم متقابل مسلمانان و مسیحیان در دانشگاه جرج تاون و
مؤلّف بيش از 30 كتاب درباره اسلام و جنبش هاي اسلام گرائي، از جمله انديشمنداني
است كه بر انطباق اسلام و دموكراسي، صحّه گذاشته است.
از ديدگاه وي، دموكراسي داراي معاني و تعابير مختلفي است. هر فرهنگ، مي
تواند قالبي مستقل از يك حكومت دموكراتيك باشد و بر اساس همين تعريف، دموكراسي
مذهبي نيز مي تواند گسترش يابد. (اسپوزيتو، جان اُ، 1996، ص21-18)
اسپوزيتو، بر اين عقيده است كه
جنبش هاي اسلامي، گفتمان هاي دموكراتيك را در مفاهيمي چون شورا، اجماع و اجتهاد
وارد ساخته اند و بر همين اساس نتيجه مي گيرد كه دموكراسي، تا پيش از اين نيز در
جهان اسلام وجود داشته است، چه دموكراسي جهاني بوده يا نبوده... ( بوكي، ديويد،
2007، ص 24-23)
براساس نظرياتي كه اسپوزيتو ارائه كرد و سال ها در بسياري از كتابها و
نشريات نيز بودند بسياري از انديشمندان و پژوهشگران عرصه علوم سياسي كه از نظريات
او دفاع كردند، اسلام گرائي مي تواند در قالبي دموكراتيك نيز مطرح شود هرچند در
برابر اين نظريه، مخالفيني نيز بودند و هستند كه اساساً با انطباق اسلام گرائي و
دموكراسي مخالف هستند.
از جنبه مدرنيته نيز، كساني چون روبين رايت، بر اين عقيده اند كه اسلام و
بطوركلّي فرهنگ مسلمين به گونه اي است كه با مدرنيته هيچگونه تقابلي ندارد. او نيز
همانند اسپوزيتو، با اشاره به سه اصل شورا، اجماع و اجتهاد، اذعان مي دارد كه وجود
اين سه اصل در اسلام، آن را با كثرت گرائي سياسي منطبق مي سازد. ( رايت، بي روبين،
2001، ص 273-256، 299-292)
همانند اسلام گرائي، اسلام گرائي نوين يا پسااسلام گرائي نيز واكنشي سنّتي
در قبال مدرنيته و اصلاحات محسوب نمي شود. اسلام گرائي نوين، نه تنها در ساختار و
گفتمان اجتماعي اش، مدرن مي باشد بلكه از منظر عمل نيز، نوين است. بررسي ها و
تحليل هاي انجام شده، نشان مي دهد كه ساختارهاي اجتماعي، روش هاي تشكيلاتي و نظريه
پردازي اسلام گرايان و اسلام گرايان نوين (پسااسلام گرايان) مبيّن نوين بودن اين
جريانات دارد نه جرياناتي مبتني بر گرايشات سنّت گرائي. (حسن الامين، 2010، ص21)
نوح فيلدمن، نویسنده و استاد حقوق در دانشکده حقوق دانشگاه هاروارد، مي
گويد: در حقيقت، دوره پس از حملات تروريستي 11 سپتامبر، دوره اي است كه شاهد حضور
اسلام گرايان در فضائي صلح آميزتر و با قالبي بيشتر دموكراتيك و نوين هستيم. در
اين اسلام گرائي، اصول دموكراتيك چون تكثرگرائي، مشاركت سياسي، نقش قانون و حمايت
از حقوق بشر رنگي جهاني به خود گرفته است.
بهرحال، در روند ايجاد دموكراسي، عوامل گوناگوني چون ارتباطات، اقتصاد،
آموزش و تحصيلات، احساس اقتخار مردم، اعتماد و سازگاري متقابل ميان مردم-مردم،
حكومت-مردم و مردم-حكومت، در شكل گيري دموكراسي در يك كشور، نقش ايفاء مي كنند.
درواقع، دموكراسي، نقطه مقابل حكومت هاي استبدادي و خودكامه است. با اينحال،
ديدگاههاي متفاوتي نسبت به دموكراسي وجود دارد. برخي از اين ديدگاهها، آزادي را
مهمترين هدف اصلي يك حكومت دموكراتيك مي دانند و برخي ديگر، عدالت و برابري را.
اينجاست كه شايد نامگذاري جماعت اسلام گراي اخوان المسلمين مصر با عنوان حزب «
آزادي و عدالت»، مسئوليت سنگيني را براي اين حزب در آرمان هاي آن ايجاد مي كند. پر
واضح است كه در اين نامگذاري، به دو خصوصيتي اشاره شده كه در اسلام به آن تأكيد
فراوان شده است و به نوعي مي توان گفت ويژگي مشترك يك حكومت اسلامي و حكومت
دموكراتيك مي تواند باشد هرچند به جنبه هاي دموكراتيك بيشتر تأكيد شده و مباني
اسلامي صرفاً در چارچوب قانون اساسي براي جلوگيري از انحراف قوانين از خط مشي
اسلامي، مدّ نظر قرار گرفته است.
در حكومت هاي دموكراتيك، كل جامعه، دارنده اقتدار برتر است و تسلّط نهائي
كارها، از آن جامعه است. در تعريف بريس از دموكراسي در كتاب معروفش تحت عنوان «
دموكراسي نوين (مدرن)»، آمده است: « آن شكلي از حكومت كه در آن، قدرت فرمانروائي
دولت بطور قانوني، نه تنها به طبقه يا طبقات خاصّ، بلكه به همه اعضاي جامعه، بطور
كلّ واگذار شده است. يعني، در جامعه هائي كه انتخابات وجود دارد، فرمانروائي به
اكثريت تعلّق دارد، زيرا براي تعيين مسالمت آميز و قانوني اراده جامعه اي كه اتفاق
آراء ندارد، هيچ شيوه ديگري وجود ندارد.» ( عالم، عبدالرحمن، 1373، ص295)
اشاره به تعريف دموكراسي نوين، به اين دليل است كه اسلام گرائي نيز بصورت
اسلام گرائي نوين در تحولات اخير منطقه خاورميانه مطرح گرديده است. لذا، تمامي
چارچوب هاي اسلام گرائي نوين بر اساس يك نظام دموكراتيك، طبيعتاً بر مبناي
دموكراسي مدرن يا نوين تعريف مي شود. نكته مهم در اين تحقيق اينجاست كه، نظام
دموكراسي، در هيچ كشوري يكسان نيست. در دو كشور عراق و مصر، با شرايطي كاملاً
متفاوت روبرو هستيم. همانطور كه توضيح خواهيم داد، نظام دموكراتيك عراق، بر مبناي
دخالت نظامي دول غربي و در رأس آن، ناتو، شكل گرفت. در حاليكه، نظام دموكراتيك
مصر، بر مبناي دخالت مستقيم مردم مصر در سرنگوني حكومت خودكامه و توتاليته حسني
مبارك در حال شكل گرفتن است. اينكه چه كسي حكومت كند و يا بخاطر چه هدفي، همواره
نقش مهمي در تعيين نوع دموكراسي حاكم در هر كشور دارد. زيباترين تعريفي كه از
دموكراسي شده و به نوعي تمامي حوزه هاي معنائي آن را نيز در بر مي گيرد، تعريف
چارلز مريام در كتاب معروفش تحت عنوان « دموكراسي جديد و نوميدي جديد » مي باشد. «
دموكراسي، رشته اي از قواعد يا طرح جامعي از سازمان نيست، بلكه چارچوبي از افكار و
شيوه عمل است كه در راستاي خير عمومي، بدان صورت كه اراده عمومي تفسير و هدايت مي
كند، قرار دارد.» ( عالم، عبدالرحمن، 1373، ص 296)
طبق تعريفي كه ارائه شد، دموكراسي را مي توان هم شكلي از حكومت دانست و هم
فلسفه زندگي. دقيقاً مانند اسلام. در حكومت هاي اسلامي، كه براي ورود به عرصه
جهاني شدن و طبيعتاً قبل از آن، به توسعه سياسي مي انديشند، توجه به اين مفهوم و
يافتن نقطه اشتراكي كه بتوان اسلام و دموكراسي را در كنار يكديگر قرار داد، بسيار
مهم است. اسلام گرائي نوين، در چارچوب همين مفهوم اسلام گرائي نوين، مي تواند پاي
به عرصه جهاني گذاشته و هويت فراموش شده ي خود را بازيابد.
در حكومت هاي دموكراتيك، توجه به افكار و عقايد مردم يا افكار عمومي، از
جنبه فلسفه اجتماعي دموكراسي، جايگاه بسيار مهمي دارد. دموكراسي نوين، تعارضات و
تضاد موجود در افكار عمومي را مي پذيرد. نظام دموكراسي نوين، نيك مي داند كه احزاب
و گروه هاي سياسي، هركدام اهدافي در چارچوب قانون دارند كه حكومت دموكراتيك، ملزم
به تأمين آنهاست. اينكه حكومت بدنبال تأمين اهداف گروه ها و احزاب سياسي در يك
نظام دموكراتيك مي باشد، خود مي تواند دال بر وجود يك تعادل يا توازن سياسي باشد.
اسلام گرايان نوين هم بخشي از اين نظالم دموكراتيك مي توانند باشند و همان انتظاري
را كه از حكومت براي تأمين اهداف خود ( حكومت مبتني بر قوانين و احكام اسلامي)
دارند، طبيعتاً در يك انتظار دوطرفه و متعادل و متوازن در اين جامعه سياسي
دموكراتيك، دولت يا حكومت نيز از آنان انتظاراتي را دارد. في الواقع همانطور كه
گفته شد، اين انتظار دوطرفه است.
همانطور كه قانون اساسي در يك نظام دموكراتيك و نهادگرا، آزادي را در
چارچوبي مشخص و قانوني مورد تأئيد قرار مي دهد، اسلام نيز آن را تا حد مشخصي از
چارچوب اسلامي مورد پذيرش قرار مي دهد. بنابراين، اسلام گرايان نوين، ضمن توجه به
اصول و مباني دموكراسي نوين، لازم است تعاريف و اهدافي را كه هر يك از احزاب سياسي
در يك جامعه در حال توسعه سياسي براي خود قائلند، مدّ نظر قرار دهد و حكومت
دموكراتيك نيز ملزم به ايجاد زمينه لازم براي اين ارتباطات دوسويه و چند سويه
خواهد بود.
نگاهي به جنبه هاي مختلف دموكراسي، يعني جنبه هاي اجتماعي، اقتصادي و سياسي
آن، نشان مي دهد كه وجود هر يك از اين پارامترها در يك نظام دموكراتيك، به نوعي
تضمين كننده كمال دموكراسي است. عدم وجود تبعيضات بر اساس طبقه اجتماعي، كيش و
آئين، رنگ پوست و جنسيّت بعنوان پارامترهاي جنبه اجتماعي دموكراسي، توزيع ثروت در
جامعه، حق كار براي همه افراد، دستمزد عادلانه وحق نامحدود بهره مندي از زندگي
بعنوان پارامترهاي جنبه اقتصادي دموكراسي، و حق رأي دادن، حق اعتراض به انتخابات و
كسب مقامات عمومي، حق برخورداري از حق آزادي بيان، آزادي مطبوعات و هر نوع آزادي
سياسي بعنوان پارامترهاي جنبه سياسي دموكراسي، از مهمترين الزامات يك جامعه
دموكراتيك است كه در كشورهاي اسلامي، پارامتر جنبه باورهاي اسلامي و عدم مغايرت
قوانين با احكام اسلامي را مي توان به جنبه مذهبي دموكراسي اضافه كرد. با اين
رويكرد، فقدان هر كدام از اين جنبه ها در كشورهاي اسلامي را بايد به حساب عدم
تمايل به دموكراسي دانست و اسلام گرائي نوين، در حقيقت بدنبال نيل به هدف
دموكراتيك خود و تقويت و گسترش و توسعه جنبه هاي چهارگانه دموكراسي در كشورهاي
اسلامي نطقه خاورميانه است. همانطور كه خواهيم ديد، دو كشور عراق و مصر، در برخي
جنبه ها، با يكديگر متفاوت هستند و گسترش نامتوازن اين جنبه ها، علي الخصوص در
عراق، تاحدي رسيدن به دموكراسي را با مشكلاتي همراه ساخته است و اسلام گرايان نوين
نيز در تلاش خود براي ايجاد زمينه رشد اين جنبه هاي چهارگانه، مجبور به تغيير
ماهيّت دروني خود بر مبناي حفظ ديدگاه ها و رويكردهاي اسلامي خود و تقويت بُعد
جهان شمولي باورهاي مذهبي خود خواهند بود. اينجاست كه روش و شيوه رسيدن به يك
جامعه دموكراتيك در دو كشورعراق و مصر، از حيث هدف كه همان حكومت دموكراتيك مي
باشد، يكسان بوده ليكن از حيث شيوه و روش، بدليل نوع جامعه سياسي دو كشور مذكور،
متفاوت خواهند بود.
عراق، كشوري قومي و قبيله اي با پراكندگي قومي و نژادي متفاوت محسوب مي شود
كه احساس رسيدن به دموكراسي با كمك دول خارجي در اذهان اين مردم، نوعي عدم وجود
اعتماد بنفس كامل، به چشم مي خورد و در نقطه مقابل، جامعه مصر را داريم كه از
پراكندگي قومي و قبيله اي محدودي برخوردار است. لذا، انسجام قومي بيشتري در اين
كشور مشاهده مي شود و از همه مهمتر، مصريان، خودشان، دموكراسي را با كنار زدن
استبداد، براي خود رقم زدند و هيچ كشور خارجي به آنها در اين روند كمك نكرد. اين
تفاوت، نقش اسلام گرايان نوين را نيز در جهت نيل به دموكراسي متفاوت مي سازد و
همين تفاوت شيوه ها و روش ها در اسلام گرايان نوين، اثبات پويائي اين گروه هاي
سياسي است.
در اينجا ذكر اين نكته ضروري است كه بدانيم، اسلام گرايان تا قبل از رسيدن
به شكل نوين فعاليت هاي سياسي خود، در حقيقت، چهار موج متفاوت عمل سياسي را تجربه
كردند كه ناشي از بحران هاي اجتماعي و فرهنگي حاكم بر جوامع مسلمان بود. موج اوّل،
جريانات اصلاح طلبي قرن نوزدهم بودند كه با سنّت گرائي و تهديد غرب مخالفت مي
ورزيدند. نمونه اين جريانات، در نهضت مشروطه ايران و برخي كشورهاي منطقه خاورميانه
از جمله پاكستان و مصر و ظهور جنبش هاي اسلام گرائي در آنها قابل مشاهده بود. موج
دوّم، دقيقاً بطور مشخص در دهه 1990 و با ظهور جنبش اخوان المسلمين در مصر به وقوع
پيوست. موج سوّم نيز، باشكست اعراب در جنگ 6 روزه آغاز شد و پس از آن روند روبه
رشد خود را تا پيروزي انقلاب اسلامي ايران در سال 1979 ادامه داد و با مقاومت در
برابر تهاجم اتحاد جماهير شوروي سابق به افغانستان به نقطه اوج خود رسيد و
سرانجام، موج چهارم نيز، با جنگ خليج 1990 و پيامدهاي آن در حملات 11 سپتامبر و
ماجراهاي پس از آن آغاز شد. (تارنر، 2003، 1/54)
بااينحال، به نظر مي رسد، ظهور اسلام گرائي نوين در كشورهائي چون تركيه،
جمهوري اسلامي ايران و عراق و برخي كشورهاي شمال آفريقا از جمله مصر و تونس، حاكي
از آغاز موج پنجمي باشد كه به تعبير پروفسور آصف بيات، واكنشي در برابر چالش هاي
غربي محسوب نمي شود بلكه در حقيقت ناشي از تنش ها و بحران هاي داخلي اين كشورها و
فروكش كردن انرژي و قدرت جنبش هاي اسلامي در برابر خواسته هاي دموكراتيك مردم خسته
از سالها سلطه گري حكومت هاي خودكامه بر آنان باشد.
جنبش هاي اصلاح طلبي انقلابي كه در واقع از همين جريان اسلام گرائي نوين
ظهور پيدا مي كنند، براي ايجاد تغيير از بالا، تلاش دارند تا از فرايندهاي
دموكراتيك و حقوقي بهره گيرند. اين جريان، تلاش مي كند تا از طريق شبكه هاي
اجتماعي، سياسي و آموزشي خود، مردم را براي حمايت فعّالانه از خود بسيج نمايد.
نمونه اين تلاش را مي توان در اقدامات احزاب اسلام گراي مصر و عراق ديد. احزابي كه
براي حضور فعّالانه در عرصه سياسي و انتخابات پارلماني، از همه توان خود براي بسيج
مردم استفاده كرده و مي كنند. هرچند، بايد فراموش نكنيم كه در كنار اين جريان
نوظهور اسلام گرائي، جنبش هاي انقلابي نظامي نيز وجود دارند كه با استفاده از
ابزار خشونت و مبارزه نظامي، ضمن مخالفت سرسختانه با وضع موجود، در تلاشند تا
جريان اصلاح طلبي را بايكوت كرده و تنش ايجاد نمايند. اين جنبش ها، دموكراسي و
ابزار دموكراتيك را مخالف اسلام مي دانند. نمونه اين جريانات در افغانستان و عراق
توسط القاعده و گروه هاي اسلام گرائي راديكال به چشم مي خورد.
جامعه، دولت و افراد، از جمله پارامترهاي مهم گفتمان اسلام گرائي نوين (پسا
اسلام گرائي) محسوب مي شوند. از ميان اين اجزاء، پارامتر "افراد" در
گفتمان اسلام گرائي نوين، از جايگاه بسيار مهمي برخوردار است. افراد به شكل هاي
مختلف با يكديگر در تبادل ارتباطات مي باشند. افراد، براساس ماهيّت دو پارامتر
ديگر يعني جامعه و دولت، شكل گرفته و نقش خود را تعريف شده مي بينند. تنها اين
افراد هستند كه ظرفيت بسيار زيادي براي تغيير را دارند. مذهب، از ديدگاه اسلام
گرائي نوين، افراد را مخاطب قرار داده و و نقش افراد را در جامعه و دولت تعريف مي
كند. لذا، اسلام گرائي نوين، بدنبال اين است كه به كمك مذهب، تغيير را ابتدا از
افراد آغاز نمايد و سپس اين تغيير را به جامعه و دولت بكشاند. دقيقاً برعكس اسلام
گرايان سنّتي كه تغيير را از دولت آغاز مي كردند و با كمترين آگاهي از اصول
دموكراتيك، بدنيال تغيير در جامعه و افراد بودند. اين همان تاكتيكي بود كه براها و
بارها، موجب ايجاد تنش در جوامع اسلامي ميشد. بنابراين، مذهب در نگاه اسلام گرائي
نوين، جايگاه پوياي خود را باز مي يابد. اينجاست كه اسلام گرائي نوين، براساس
تغيير در افراد، جامعه و دولت، اولويت بندي خود را آغاز مي كند و الگوي فرد محور و
جامعه محور خود را ارائه مي كند. در اين رهگذر، تأكيد بيشتر اسلام گرائي نوين، بر
الگوي جامعه محور است.
جنبش هاي جامعه محور، به آن دسته از فعّالان اجتماعي و نخبه گرايانه اطلاق
مي شود كه تلاش مي كنند تا جامعه را تغيير دهند و در اين راستا، از فضاها و فرصت
هاي جديد در رسانه و بازار براي تغيير روابط اجتماعي و عادات افراد سود مي جويند.
(ياواز، 2003، ص 30)
بنا بر توضيحات فوق، مي توان چنين استنباط كرد كه اسلام گرائي نوين، در
درجه اوّل بدنبال رشد و ارتقاء آگاهي هاي اجتماعي سياسي افراد است. درواقع، جامعه
اي كه بر اين مبنا، شكل گرفته باشد، مي تواند جايگزين مناسبي هم براي رهبري درنظر
بگيرد. اين جريان، مي تواند به فرايند توسعه يافتگي كه بر اساس اصول دموكراتيك
استوار گرديده است، دست يابد.
پسا اسلام گرایی، شرايط خاصّي را
پديد آورده که در آن، خصایص دموکراتیک براحتي پذيرفته مي شوند. رشد چنین گرایشات
پسااسلام گرایانه، فارغ ازبی نظمی های موجود در سیاست های اسلام گراها، نشان از
تلاش برای تلفیق عواملی دارد که تا کنون با هم جمع ناشدنی تصور می شدند. عواملی
مانند : حقوق و دین داری، ایمان و اختیار، اسلام وآزادی. تازگی این منطق در این
است که با تأکید گذاشتن بر حقوق به جای تکالیف، تکثر به جای تک صدایی آمرانه،
ابهام به جای یقین، تاریخ مندی به جای تکیه بر متون ثابت مقدس و آینده به جای
گذشته، مخروط اسلام گریی را بر سرآن می نهد. (آصف بيات، 2005)
در جوامع اسلامي پسا انقلابی، جوانان و گروه هاي حامی دموکراسی و روشنفکران
فعال شدند. بسیاری از آنان، بر حقوق شهروندی، حکومت قانون و چرخش قدرت و استقرار
روشهایی تاکید داشتند که بر اساس آن خواسته های دموکراتیک و حقوق بشر، نه تنها با
روح اسلام بیگانه نیست بلکه بخشی از آن به حساب می آید. از نظر آنها، آزادی به جای
زور، جزء ذاتی ایمان است. می توان گفت همین حرکتهای پراکنده اجتماعی بود که زمینه
را برای پیروزی رییس جمهور اصلاح گرا محمد خاتمی در ايران سال 1997 آماده کرد اما
در واقع دولت اصلاحات در ایران که در سالهای 2005-1997 بر سر کار بود صرفا یک جنبه
سیاسی از این گرایش موثر پسا انقلابی را نمایندگی می کرد. آنتونيو گرامشي، از
اصطلاح « انقلاب آرام » استفاده كرد. اصطلاحي كه می تواند به بازگشت هدایت شده به
اسلام اشاره كند که به وسیله آن دولت – هدف اصلی تغییر- همچنان توفیق می یابد تا
در معرض اتهامات گروههای سرکوب شده، صداهای منتقد به حاشیه رانده شده، تفکّر خلّاق
مذهبی و تقاضاهای دموکراتیک باقی بماند. عواملی مانند ناخشنودی ، تضاد موجود و
همچنین فقدان بسیج اجتماعی باعث شد تا اندیشه مذهبی در كشوري چون مصر، سخت و
انعطاف ناپذیر باقی بماند. هرچند در انقلاب اخير مصر و شكوفائي دموكراسي و اسلام
گرائي نوين در اين كشور، فشارهاي اجتماعی را موجب شد تا متفکران مذهبی و رهبران سیاسی
به تأمل دوباره درباره افكار متعصبانه خود به نفع تفسیر جامع مذهب و دولت
بپردازند. نسل جوان اخوان المسلمین با وجودیکه همچنان از برتری شریعت حمایت کرده و
شعار « اسلام راه حل است » را سر می دهد، به زبان حقوق شهروندی، تکثر گرایی، حقوق
زنان و اقلیتها نیز سخن می گوید.
نتيجه گيري
آنچه كه مي توان نتيجه گرفت، قرن آينده بدرستي دوران شكوفائي اسلام گرائي
است. اسلام گرائي كه باتوجه به ماهيّت فكري انعطاف پذيري آن و نفوذش در ميان
روشنفكران و نخبگان سياسي و مذهبي و همچنين ميان ملّت هاي مسلمان، مي تواند آغازي
باشد بر ظهور پديده اي جهان شمول به نام اسلام گرائي نوين. مي توان انتظار داشت در
هزاره جديد، اسلام گرائي نوين با آميزه اي از تفكرات و نظريات سياسي جديد، بتواند
جايگاه خود را در مجامع علمي جهاني استوار گرداند و راه را براي بررسي و تحليلي
دقيق تر از جوامع اسلامي نيز هموار سازد. يقيناً وجود نظريات جديد در علم سياست مي
تواند كمك شاياني به درك وقايع و رويدادهاي سياسي نمايد ليكن آنچه كه در جوامع
اسلامي همواره همه پديده هاي سياسي را تحت الشّعاع خود قرار داده است، نگاه مذهبي
به سياست بوده و اين نوع نگاه و تفكّر، در تمامي سياست گذاري هاي داخلي و بين
المللي جوامع اسلامي نيز تأثيرگذار بوده است و عدم شناخت و آگاهي كامل از اين
نگاه، تأثيرات مخرّب خود را در عرصه مراودات سياسي دولت هاي جهان با دولت هاي
اسلامي بر جاي گذاشته است و فضائي آكنده از بي اعتمادي را در اين عرصه زمينه ساز
بوده است. اسلام گرائي نوين، در واقع تفكّري است با هدف زدودن اين فضاي بي اعتمادي
و ارتقاء سطح تعاملات در دوره جهاني شدن دولت هاست. اين ديدگاه، حركتي است انتقادي
در هزاره سوّم ميلادي و تلاش دارد تا ديدگاههاي مخرّب و راديكال حاكم بر اسلام
گرائي و اسلام سياسي را كه در طي سالها و قرن ها نتوانستند آنگونه كه بايد در جهان
سياست تأثيرگذار باشند و راه را براي رشد و تعالي دولت ها و ملّت هاي اسلامي هموار
سازند، تعديل كرده و نگاهي نو و نويني را اشاعه دهد. بي ترديد، اين نگاه تازه و
نوين خواهد توانست بعنوان شالوده اصلي مطالعات سياسي توسط در خدمت تحليل گران
سياسي قرار گيرد. شايد اغراق آميز نباشد ذكر اين نكته كه، هيچكدام از نظريات جديد
علوم سياسي ماداميكه آميزه اي از آگاهي هاي فرهنگي و مذهبي جوامع اسلامي را در
ساختار مطالعاتي و تحليل خود وارد نسازند، قادر نخواهند بود درك درست و صحيحي را
از رويدادها و تحولات سياسي اين كشورها به مجامع علمي و تحقيقاتي سياسي ارائه
نمايند. بهرحال، اسلام گرائي نوين، پديده اي است نوين و جديد كه آگاهانه بدنبال
ارتقاي جايگاه اسلام گرائي در تحولات سياسي و ارتباطات سياسي است. پديده اي است كه
با استفاده از ابزارهاي نوين ارتباطاتي، نقش مهم خود را در تحولات اخير خاورميانه
بر جاي نهاد و يقيناً قرن آينده، دوره شكوفائي ارتباطات فرامليّتي، فراقومي و فرامذهبي
درميان كشورهاي اسلامي خواهد بود و دولت هائي كه در اين مسير، انعطاف پذيري را
سرلوحه سياست گذاري هاي خود در ابعاد داخلي و بين المللي ننمايند، محكوم به عقب
نشيني و سقوط خواهند بود چراكه اسلام گرائي نوين، اينك اثرات خود را بر بسياري از
دولت هاي اسلامي برجاي گذاشته و اين تأثيرگذاري مثبت همراه با نگاه خوش بينانه
مثبت ساير ملل و دولت ها به آينده حضور كشورهاي اسلامي در مسائل و تحولات جهاني مي
تواند آغازي باشد بر ورود اسلام گرائي نوين بعنوان يك نظريه جديد در علوم سياسي به
مجامع علمي- تحليلي سياسي.
فهرست منابع فارسي:
1: تیمونی
سیسک، اسلام و دموکراسی: دین، سیاست و قدرت در خاورمیانه، ترجمه شعبانعلی
بهرامپور و حسن محدثی، تهران: نشر نی، 1379
2: عالم،
عبدالرحمن، بنيادهاي علم سياست، تهران: نشرني، 1373
3: کارل
کوهن، دموکراسی، ترجمه فریبرز مجیدی، تهران: شرکت سهامی انتشارات خوارزمی، 1373،
ص27
English Refrences:
1: Khaled
Abuo El Fadl, Jeremy Waldron, John L.Esposito, Noah Feldman / Islam and
Challenge of Democracy, 2007
2: Asef Bayat, Making Islam
Democratic: Social Movements and the Post-Islamist Turn, Stanford University
Press, 2007
3: Amin, Husnul, FROM ISLAMISM TO
POST-ISLAMISM / A Study of a New Intellectual Discourse on Islam and Modernity
in Pakistan, Research School for Resource Studies for Development, 2010
4: Alavi, H. and F. Halliday, State
and Ideology in the Middle East and Pakistan, Macmilan Education, 1988
5: Esposito, J.L, The Islamic
Threat: myth or reality?, Oxford University Press New York, 1999
6: Asef Bayat. What is
Post-Islamism? // ISIM Review, 16/Autumn 2005
7: Bayat, A, 'The coming of a
post-Islamist Society', Critique: Critical Middle Eastern Studies, 1996, 5(9)