تحولات منطقه، دموكراسي و اسلام گرائي
بسياري از تحليل گران سياسي بر اين باورند كه مي توان دهه80 میلادی را، دهه ترس و هراس از بنیادگرایی رادیکال اسلامی دانست. درحاليكه در آغازين سال هاي دهه 90، شاهد سقوط كمونيسم هستيم و حكومت هاي غربي سرمست از اين پيروزي ايدئولوژيك مي باشند، اين بار تلاش آنان در جهت دموكراسي سازي جهان و تشكيل حكومت هاي دموكراتيك در شرق اروپا، آفریقا و جاهای دیگر دنیا دوچندان مي شود. با اينحال، در اين فرايند دموكراسي سازي، شاهد سياست مبهم و دوپهلوي اين دولتهاي غالب در قبال خاورمیانه و جهان اسلام هستيم. در طي دهه هاي اخير، سياست گذاري دولت ها و رسانه ها و همچنين عملكرد اسلام گرايان افراطي، چيزي جز ايجاد حصاري تنگ و باريك پيرامون اسلام، نتيجه اي ديگر در بر نداشتند. ترس و واهمه دولتها در خاورمیانه از اسلام گرايان افراطي، باعث شد تا دموكراسي، آنطور كه بايد و شايد در اين كشورها رشد نكند و در اين ميان، بودند بسياري متفكران غربي و اسلامي كه همواره بر تضاد ميان اسلام و دموكراسي پافشاري مي كردند. در طي دهه 90، همچنين شاهد رشد و پويائي جنبش هاي اسلام گرائي هستيم كه شايد بتوان دليل اصلي آن را در نارضايتي مردم از حكومت هاي وقت و بيداري آنان جستجو كرد. در سال هاي اخير، اسلامگرايان به عنوان نیروهای اصلی مخالف در كشورهائي چون تونس، مصر، بحرين، اردن، عربستان سعودي و کویت ظهور کردند. پيروزي اسلام گرايان در الجزایر، تركيه، مصر، تونس و فلسطين، همه و همه نشان از بالندگي اين جنبش ها در لواي دموكراسي دارد. تاريخ جهان اسلام، سرشار از حكومت هاي تماميت خواه است، حكومت هائي كه با اهرم ارتش و نيروهاي نظامي در پي مشروعيت بخشيدن به خود بودند. در اين بين، حكومت هائي تماميت خواه سكولار نيز توسط جنبش هاي اسلام گرا شكل گرفتند كه به نوعي حكومت مذهبي بشمار مي رفتند. امّا، دموكراسي خواهي در طي سال هاي اخير در خاورميانه، گسترش یافته است؛ به نحويكه، دموكراتيزاسيون بعنوان معياري براي پذيرش مشروعیت دولتها و جنبشهای سیاسی مطرح است. « با وجود این، هستند کسانی که به گونهای جدی غیبت دموکراسی در خاورمیانه را به ویژگیهای عجیب و غریب فرهنگ اعراب و اسلام منتسب میدانند. برخی نیز معتقدند که فرهنگ اعراب یا اسلام با هم انطباق و سازگاری ندارند. برخی دیگر نیز اظهار میدارند که معرفی دموکراسی به آنها کاری ناپخته و پیش از موعد بوده است. هنوز عدهای بر این باورند که دموکراسی محصول تجربه غرب است که واقعا قابل انتقال و منطبق با فرهنگهای غیراروپایی نیست. وقتی صحبت از انطباق یا عدم انطباق اسلام و دموکراسی میکنیم، عوامل متعددی را باید مد نظر داشته باشیم. آنانی که اظهار میدارند اسلام و دموکراسی غیرقابل انطباقاند، باید به خاطر داشته باشند که طیف وسیعی از روشنفکران و رهبران در گذشته مشابه چنین ادعاهایی را در مورد ناسازگار بودن یهودیت و مسیحیت نیز مطرح کرده بودند؛ ادیانی که باورها و ارزشهایشان مدتها قبل از دموکراسی مدرن، مفهومسازی شده بود و در واقع، در گذشته مورد استفاده قرار گرفته بود تا دولتها و امپراتوریهای دموکراتیک را مورد حمایت قرار دهند و مشروعیت بخشند؛ از سلطنتها و پادشاهیهای واقعی و برحق گرفته تا صورتهای مختلف دیکتاتوریای که در آن ایدههای مدرن پلورالیسم و حقوق بشر ناشناخته محسوب میشوند.»[1]
با اين حال، اسلام نيز همانند بسياري از اديان ديگر كه در ابتدا در مسير دموكراسي با تضادها و موانعي روبرو بودند و بعدها با انعطاف پذيري خود، اين موانع را درجهت رشد و استيلاي دموكراسي حذف كردند، داراي اين انعطاف مي باشد كه بتواند همراه با دموكراسي، در خاورميانه اشاعه يابد. اما همانطور كه قبلاً نيز گفته شد دولتهاي غربي و در رأس آنان ايالات متحده آمريكا، علي رغم شعار گسترش دموكراسي در جهان، در طي دوران جنگ سر و در راستاي مقابله با كمونيسم و منافع نفتي كه در منطقه خاورميانه داشته و دارند، از حكومت هاي ديكتاتوري و تماميت خواه حمايت كردند. با نگاهي به باورها و ارزش هاي اسلامي و مقايسه آنها با معيارهاي دموكراسي، كاملاً واضح است كه اسلام، ديني است كه مي تواند بسياري از مفاهيم ارزشي خود را براي توسعه و پويائي باورهاي اسلامي با شرايط نوين جهان امروز موافق و سازگار گرداند و الگوئي هماهنگ با معيارهاي دموكراسي را در منطقه خاورميانه پياده سازد.
تحولاتي چون تبیین دوباره اسلام به زبانی دیگر در عرصه اجتماعی و سیاسی، ظهور جنبش هاي اسلامي نوين با فرياد مشارکت سیاسی همگان، سازمان هاي اسلامي بين المللي همگام با معيارها و ارزش هاي بين المللي مورد پذيرش ملّتها، جهاني شدن، گسترش رسانه و انقلابات ارتباطاتي، همه و همه نشان از ظهور مسائل جدیدی در حوزه رهبری جامعه دارد كه به فراخور امر، نوع متفاوتي از حكومت ها را مطلبد كه بتوانند ضمن ارج نهادن به باورهاي مذهبي مردم كشورهاي اين منطقه، در راستاي اعتلاي اين جوامع چه در بعد داخل و چه در حيطه بين الملل گام بردارند. نكته ديگر اينكه، بسياري از دولت هاي منطقه خاورميانه در واقع بدنبال نوعي از دموكراسي هستند كه در آن امكان قدرت طلبي احزاب و جنبش هاي اسلام گرا وجود نداشته باشد. درحقيقت نوعي دموکراسی عاری از خطر را مي توان مناسبترين گزينه براي اين دولت ها عنوان كرد. نوع عملكرد و سياست گذاري جنبش هاي اسلامي در دوران پس از پيروزي در انتخابات در راستاي حفظ حقوق اقليتها و اينكه آيا ميتوانند به اصول دموكراسي پايبند باشند و به تعهد خود در آزادسازي سياسي و تقويت ناهدهاي ديني در جهت تكريم حقوق بشر وفادار بمانند، بعنوان مهمترين چالش حضور اسلام گرايان و ساير احزاب در انتخابات پارلماني اين كشورها مي باشد. در اينجا ذكر اين نكته حائز اهميت است كه:
« اسلام دین غالب کشورهای منطقه خاورمیانه میباشد، بسیاری از تعالیم اسلامی با اصول اساسی دموکراسی از قبیل مشارکت عمومی، مبارزه با ظلم و فساد، مشورت، حق تعیین سرنوشت و... همسان میباشد لذا میتواند به عنوان بهترین بستر برای رشد و گسترش دموکراسی در منطقه، مورد توجه قرار گیرد. برای این کار لازم است اختلافات موجود میان مسلمانان شیعی و سنی و نیز اختلافات میان کشورهای اسلامی حل و فصل گردد. از طرفی دیگر، در حالیکه عرب گرایی افراطی، ناسیونالیسم عربی و گرایش به بیگانگان، تسخیر کننده ذهن جامعه توده وار عرب و سران دولتهای آنها، جاذبه مردمی خود را از دست میدهند، اسلام همانند یک ایدئولوژی سیاسی راهنما در حال ظهور میباشد. در منطقه ای که مردمان آن در شرایط سخت اقتصادی و تحت تأثیر مدرنیته قرار دارند و وارث استبداد مستمر و در نتیجه ناامیدی و نابسامانی اجتماعی هستند، اسلام نویدبخش مفاهیم، معانی و هویتی جدید است. اسلام میتواند به احساس فراگیر تحقیر فرهنگی، سیاسی و نظامی منطقه، پاسخی بدیهی و اقناع کننده دهد. حتی وقتی که جذابیت دموکراسی ملهم از غرب را میپذیرد، خود را با آن سازگار میکند.»[2]
امّا در مسير دموكراسي سازي منطقه خاورميانه، سياست هاي غرب نيز بسيار حياتي مي باشد. آنان بايد تلاش كنند تا بي اعتمادي نيم قرن گذشته كه بر اذهان مردم اين منطقه سايه افكنده است را برطرف سازند. احترام گذاشتن و حمایت از فرایند دموکراتیک و حقوق بشر باید به مثابه امری بهواقع جهانشمول نگریسته شود. توجه به تکثر جهان اسلام، عدم تعميم یک تجربه اسلامی به همه و توجه به تنوع در جهان اسلام، از جمله مهمترين اصولي است كه غرب نيز بايد آنها را مدنظر قرار دهد. تحولات منطقه خاورميانه در واقع به نوعي مي توان گفت هويت خواهي مردم اين منطقه است، هويتي كه سالها در زير پوتين هاي سربازان حكومتهاي اقتدارطلب و ديكتاتور منطقه، لگدمال شده است و رفته رفته، مي رود تا حياتي دوباره يابد.
- Khaled Abuo El Fadl, Jeremy Waldron, John L.Esposito, Noah Feldman / Islam and Challenge if Democracy/2007
-
تیمونی سیسک، اسلام و دموکراسی: دین، سیاست و قدرت در خاورمیانه، ترجمه شعبانعلی بهرامپور و حسن محدثی، (تهران: نشر نی، 1379)
برف نگرانام نمیکند