تهران

تهران مانند زنی است که پاهایش را روی هم می گرداند و سیگار « کنت » می کشد، عینک دودی می زند و « ودکالایم » می خورد؛ « بی کینی » می پوشد و حمام آفتاب می گیرد، اما وقتی پای صحبتش بنشینید، از اُملّی و سبک مغزی و حماقت و پرمدّعایی و شلختگی و ورّاجی او، آدم تا سر حدّ مرگ ملول می شود...

شعري زيبا از خانم ناصري

تلفن کنترل بود
من شماره‌ تو را می‌گرفتم
آنها گوشی را برمی‌داشتند
باید از شاعرانگی‌ام استفاده می‌کردم
حرف‌های عاشقانه می‌زدم
بی آن‌که حرف عاشقانه زده باشم
-سلام
-سلام
-تو کجایی؟
- همین دور و بر

عشق آدم را بی پروا می‌کند
عشق زبان آدم را بی‌پروا می‌کند
و جمله‌های رسوا کننده از زبانم سر می‌خوردند
-کاش اینجا بودی
-من اونجام
-کاش در دسترسم بودی
-دست چیه؟ دل مهمه!

آنها از شنیدن داستان عشقی ما لذت می‌بردند
و از قطور شدن پرونده ما لذت می‌بردند
و از سکوت‌های بین کلمات ما لذت می‌بردند

تلفن کنترل بود
و ما می‌دانستیم

حالا آنجا پرونده قطوری هست از داستان عاشقانه ما
از گفتگوهای تلفنی بی‌پروا
از سکوت‌های پر از شاید و اما

شاید یک روز به جرم حرف‌های غیر عاشقانه بازداشتم کنند
و پرونده رسوایی عاشقانه‌ام را بگذارند روی میز
من هیچ چیز را انکار نمی‌کنم
نه دلتنگی‌های تو را
نه نفس‌ زدن‌های خودم را
فقط می‌گویم ببخشید آقای قاضی!
ممکن است یک نسخه از این داستان عاشقانه
که لای این پوشه‌های خاکستری گیر کرده به خودم بدهید؟
این زندگی من است
روایت مستند سال‌هایی که بی‌پروا حرف‌های عاشقانه زدم
و تلفن کنترل بود

تمام قصه هاي عاشقانه اينگونه اند

دوستت دارم‌ها را نگه می‌داری برای روز مبادا،

دلم تنگ شده‌ها را، عاشقتم‌ها را…

این‌ جمله‌ها را که ارزشمندند الکی خرج کسی نمی‌کنی!

باید آدمش پیدا شود!

باید همان لحظه از خودت مطمئن باشی و باید بدانی که فردا، از امروز گفتنش پشیمان نخواهی شد!

سِنت که بالا می‌رود کلی دوستت دارم پیشت مانده، کلی دلم تنگ شده و عاشقتم مانده که خرج کسی نکرده‌ای و روی هم تلنبار شده‌اند!

فرصت نداری صندوقت را خالی کنی.! صندوقت سنگین شده و نمی‌توانی با خودت بِکشی‌اش…

شروع می‌کنی به خرج کردنشان!

توی میهمانی اگر نگاهت کرد اگر نگاهش را دوست داشتی

توی رقص اگر پا‌به‌پایت آمد اگر هوایت را داشت اگر با تو ترانه را به صدای بلند خواند

توی جلسه اگر حرفی را گفت که حرف تو بود اگر استدلالی کرد که تکانت داد

در سفر اگر شوخ و شنگ بود اگر مدام به خنده‌ات انداخت و اگر منظره‌های قشنگ را نشانت داد

برای یکی یک دوستت دارم خرج می‌کنی برا ی یکی یک دلم برایت تنگ می‌شود خرج می‌کنی! یک چقدر زیبایی یک با من می‌مانی؟

بعد می‌بینی آدم‌ها فاصله می‌گیرند متهمت می‌کنند به هیزی… به مخ‌زدن به اعتماد آدم‌ها!

سواستفاده کردن به پیری و معرکه‌گیری…

اما بگذار به سن تو برسند!

بگذار صندوقچه‌شان لبریز شود آن‌‌وقت حال امروز تو را می‌فهمند بدون این‌که تو را به یاد بیاورند

غریب است دوست داشتن.

و عجیب تر از آن است دوست داشته شدن...

وقتی می‌دانیم کسی با جان و دل دوستمان دارد...

و نفس‌ها و صدا و نگاهمان در روح و جانش ریشه دوانده؛

به بازیش می‌گیریم؛ هر چه او عاشق‌تر، ما سرخوش‌تر، هر چه او دل نازک‌تر، ما بی رحم ‌تر.

......تقصیر از ما نیست؛

تمامیِ قصه هایِ عاشقانه، اینگونه به گوشمان خوانده شده‌اند.

دکتر علی شریعتی

بي تو اين باغ پر از پائيز است...

دل من باز گريست
قلب من باز ترک خورد و شكست
باز هنگام سفر بود
و من از چشمانت می خواندم
كه به آسانی از اين شهر سفر خواهی كرد
و از اين عشق گذر خواهی كرد
و نخواهي فهميد ...
بي تو اين باغ پر از پاييز است! ...

اعتراف

فوق العاده است. مدتها فکر می کردم آدمهایی که اعتراف می کنن، وجدان اخلاقی بالایی دارن. و حالا متوجه می شم که بعضی ها همون طوری که استفراغ می کنن اعتراف می کنن، بالا می یارن تا دوباره شروع کنن...

مهمانسرای دو دنیا/ اریک امانوئل اشمیت

اين بشر غيرعادي

اگر یک درصد میل همجنس بازی بین مردان باشد طبعا همین حدود هم بین زن ها هست. مفسده جوها به یک درصد می رسند. دائم الخمرها یک درصدند، عقب افتاده های ذهنی یک درصد، آنهایی که جنون ذهنی دارند یک درصد، خود بزرگ بین ها یک درصد، شیادهای معمولی یک درصد، زنهای سرد مزاج یک درصد، تروریست ها یک درصد، کج خیال ها یک درصد، ... 

آنهایی که از ارتفاع می ترسند،معتاد های هروئینی، غشی ها، کسانی که جنون آدم کشی دارند، سیفلیسی ها، کودن ها، به فرض این که این ها همه یک درصد باشند سر جمع می شود بیست درصد. اگر بتوانی هشتاد غیر عادی دیگر را با همین روند پیدا کنی - البته که می توانی- دلیل آماری بدست می آوری که بشر صد در صد غیر عادی است.

زن در ریگ روان - نوشته کوبو آبه

بدبینی خوش بینانه

اغلب بهترین قسمت های زندگی اوقاتی بوده اند که هیچ کار نکرده ای و نشسته ای و درباره ی زندگی فکر کرده ای .
منظورم این است که مثلا می فهمی که همه چیز بی معناست ، بعد به این نتیجه می رسی که خیلی هم نمی تواند بی معنا باشد ، چون تو می دانی که بی معناست و همین آگاهی تو از بی معنا بودن تقریبا معنایی به آن می دهد .
می دانی منظورم چیست؟ بدبینی خوش بینانه
(چارلز بوکفسکی - عامه پسند - مترجم : پیمان خاکسار)

و حتي يك كلمه هم نگفت

به دنبال زنم رفتم. با چهل قدم فاصله از ريل تراموا كه به طرف ميدان بيلدنر كشيده شده بود، گذشتم. كته مقابل دكه‌ي زن گل‌فروشي ايستاد. دستانش را ديدم. او را به دقت نگاه كردم. كسي را كه بيش از هر انسان ديگري در دنيا به او وابسته هستم. نه فقط به اين دليل كه ده سال طولاني بي‌وقفه با او خوابيده‌ام، غذا خورده‌ام . حرف زده‌ام. بل به دليل ديگري كه بيش‌تر از خوابيدن آدم‌ها با يكديگر اهميت دارد؛ لحظاتي بوده است كه با هم دعا كرده‌ايم.

(و حتي يك كلمه هم نگفت/ هاينريش بل )