براي خوشبختي خودت، دعا كن

آنگاه که غرور کسی را له می کنی
آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی
آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی
آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری
آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی
آنگاه که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می گیری
می خواهم بدانم
دستانت رابسوی کدام آسمان دراز می کنی تابرای
خوشبختی خودت دعا کنی؟
سهراب سپهری

بوی پرتقال

بی بو و خاصیت اند

همه از دَم

پرتقال هایی که من پوست می کَنم

اما

بر میز صبحانه

یا محو تماشای سریالی قدیمی

هر بار که انگشت های خوش تراش تو

پوست می کند از پرتقال

خانه سراسر

بوی پرتقال می گیرد

و پرتقالی می شود

ترانه ای که من

زیر دوش می خوانم.

عباس صفاری

شعر

/**/

قرار نیست اتفاق خاصی بیفتد

نه

هیچ اتفاقی نمی افتد

روزها

همان طور به رود شب می ریزند

که شب ها

به سپیده ی روز

نه پرده ای به ناگهان کشیده می شود

نه سرانگشت شاخه ای

به هوای ماه می جنبد

.

.

.

و نه تو

از راه می رسی!

نا مساوی

پرونده اش را زیر بغلش گذاشتند و بیرونش کردند. ناظم با رنگ قرمز و چهره برافروخته فریاد کشید:

بهت گفته باشم، تو هیچی نمی شی، هیچی.

مجتبی نگاهی به همکلاسی هایش انداخت. آب دهانش را قورت داد. خواست چیزی بگوید اما، سرش را پایین انداخت و رفت.

برگه مجتبی، دست به دست بین معلم ها می گشت. اشک و خنده دبیران در هم آمیخته بود.

امتحان ریاضی ثلث اول:

سئوال: یک مثال برای مجموعه تهی نام ببرید.

جواب: مجموعه آدم های خوشبخت فامیل ما.

سئوال: عضو خنثی در جمع کدام است؟

جواب: حاج محمود آقا، شوهر خاله ریحانه که بود و نبودش در جمع خانواده هیج تاثیری ندارد و گره ای از کار هیچ کس باز نمی کند.

سئوال: خاصیت تعدی در رابطه ها چیست؟

جواب: رابطه ای است که موجب پینه دست پدرم، بیماری لاعلاج مادرم و گرسنگی همیشگی ماست.

 

معلم ریاضی اشکش را با گوشه برگه مجتبی پاک کرد و ادامه داد.

سئوال: نامساوی را تعریف کنید.

جواب: نامساوی یعنی، یعنی، رابطه ما با آنها، از مابهتران. اصلا نامساوی که تعریف و تمجید ندارد. الهی که نباشد.

سئوال: خاصیت بخش پذیری چیست؟

جواب: همان خاصیت پول داری است آقا که اگر داشته باشی در بخش بیمارستان پذیرش می شوی

و گرنه مثل خاله سارا بعد از جواب کردن بیمارستان تو راه خانه فوت می کنی.

سئوال: کوتاه ترین فاصله بین دو نقطه چه خطی است؟

جواب: خط فقر، که تولد لیلا، خواهرم را، سریعا به مرگش متصل کرد.

 

برگه در این نقطه کمی خیس بود و غیر خوانا، که شاید اثر قطره اشک مجتبی بود.

معلم ریاضی، ادامه نداد. برگه را تا کرد، بوسید و در جیبش گذاشت.

مجتبی دم در حیاط مدرسه رسیده بود، برگشت با صدای لرزانش فریاد زد.

آقا اجازه: گفتید هیچی نمی شیم؟ هیچی؟

بعد عقب عقب رفت، در حیاط را بوسید و پشت در گم شد.