پيوسته درحركت باش

وقتي ميخواهي به قله اي صعودكني، هم بالا ميروي و هم پايين.
موضوع اصلي اين جاست كه پيوسته حركت كني.
در سفر زندگي بالا و پايين رفتن براي رسيدن به قله اهميتي ندارد.
بگذار همه چيز همانطور كه هست پيش رود. فقط ببين كه انها مي آيند، مي مانند وبعد مي روند.
مشاهده كن.
درگير شدن مي كشد، مشاهده كردن رهايي مي بخشد.

راه بهشت

مردي با اسب و سگش در جاده‌اي راه مي‌رفتند

هنگام عبور از كنار درخت عظيمي، صاعقه‌اي فرود آمد و آنها را كشت

اما مرد نفهميد كه ديگر اين دنيا را ترك كرده است و همچنان با دو جانورش پيش رفت

گاهي مدت‌ها طول مي‌كشد تا مرده‌ها به شرايط جديد خودشان پي ببرند پياده ‌روي درازي بود،تپه بلندي بود

آفتاب تندي بود، عرق مي‌ريختند و به شدت تشنه بودند. در يك پيچ جاده دروازه تمام مرمري عظيمي ديدند كه به ميداني با سنگفرش طلا باز مي‌شد و در وسط آن چشمه‌اي بود كه آب زلالي از آن جاري بود.

رهگذر رو به مرد دروازه ‌بان كرد و گفت: "روز بخير، اينجا كجاست كه اينقدر قشنگ است؟"

دروازه‌بان: روز به خير

اينجا بهشت است

"چه خوب كه به بهشت رسيديم، خيلي تشنه‌ايم."

دروازه ‌بان به چشمه اشاره كرد و گفت: "مي‌توانيد وارد شويد و هر چه قدر دلتان مي‌خواهد بنوشيد."

- اسب و سگم هم تشنه‌اند.

نگهبان:" واقعأ متأسفم . ورود حيوانات به بهشت ممنوع است."

مرد خيلي نااميد شد، چون خيلي تشنه بود، اما حاضر نبود تنهايي آب بنوشد.

از نگهبان تشكر كرد و به راهش ادامه داد. پس از اينكه مدت درازي از تپه بالا رفتند، به مزرعه‌اي رسيدند.

راه ورود به اين مزرعه، دروازه‌اي قديمي بود كه به يك جاده خاكي با درختاني در دو طرفش باز مي‌شد.

مردي در زير سايه درخت‌ها دراز كشيده بود و صورتش را با كلاهي پوشانده بود، احتمالأ خوابيده بود

مسافر گفت: روز بخير

مرد با سرش جواب داد

- ما خيلي تشنه‌ايم . من، اسبم و سگم

مرد به جايي اشاره كرد و گفت: ميان آن سنگ‌ها چشمه‌اي است. هرقدر كه مي‌خواهيد بنوشيد.

مرد، اسب و سگ به كنار چشمه رفتند و تشنگي‌شان را فرو نشاندند

مسافر از مرد تشكر كرد. مرد گفت: هر وقت كه دوست داشتيد، مي‌توانيد برگرديد

مسافر پرسيد: فقط مي‌خواهم بدانم نام اينجا چيست؟

- بهشت

- بهشت؟ اما نگهبان دروازه مرمري هم گفت آنجا بهشت است

- آنجا بهشت نيست، دوزخ است

مسافر حيران ماند:" بايد جلوي ديگران را بگيريد تا از نام شما استفاده نكنند! اين اطلاعات غلط باعث سردرگمي زيادي مي‌شود! "

- كاملأ برعكس؛ در حقيقت لطف بزرگي به ما مي‌كنند. چون تمام آنهايي كه حاضرند بهترين دوستانشان را ترك كنند، همانجا مي‌مانند.

(پائولوکوئلیو)

حكمت

حالا حکمت بازی های کودکی را می فهمم

 زوووو .....

تمرین این روزهای نفس گیر بود ...

جهت کمی مزاح

درسهائی از تاریخ زرفشانمان را مرورکنیم:

درس اوّل: ما يک کشور بزرگ بوديم، روسيه ارتش قوي داشت، دولت ايران " ببو " بود. در جنگ‌هاي ايران و روس بخش وسيعي از ايران سابق تبديل شد به روسيه فعلي. به همين دليل ما سه شعار مهم را سي‌سال مي‌دهيم: مرگ بر آمريکا، مرگ بر انگليس، مرگ بر اسرائيل

درس دوّم: انقلاب مشروطه اتفاق افتاد، مشروطه‌خواهان که به آنها افتخار مي‌کنيم، به سفارت انگليس پناهنده شدند، کلنل روس، مجلس، ملّت و کشور را به توپ بست. روس‌ها پادشاه ديکتاتور را پناه دادند. در تمام مدت انقلاب مشروطه، روس‌ها مخالف مشروطه و انگليس‌ها طرفدار مشروطه بودند، به همين دليل ما هم مشروطه را دوست داريم، هم شعارمي‌دهيم: مرگ بر آمريکا، مرگ بر انگليس، مرگ بر اسرائيل

درس سوّم: کمونيست‌ها در روسيه سرکار آمدند، آنها تمام قراردادهاي ظالمانه با ايران را مي‌خواستند لغوکنند، امّا نکردند. درعوض، تصميم گرفتند جمهوري گيلان را ايجاد کنند تا به جاي اينکه کمونيست‌هاي گيلان که فرق کمونيسم با " ازون برون " را نمي‌دانستند و پيشنمازشان رهبر حزب کمونيست‌شان هم بود، بروند به روسيه، روسيه بيايد به گيلان. در نتيجه ميرزا کوچک‌خان، مستقيماً بوسيله روس‌ها کشته شد، سرش را هم فرستادند براي رضا شاه. به همين دليل ما سالهاست شعار مي‌دهيم: مرگ بر انگليس، مرگ بر آمريکا، مرگ بر اسرائيل

درس چهارم: رضاشاه، ديکتاتور بزرگي بود و همه را کشت، مثلا 53 نفر از اعضاي حزب کمونيست را دستگيرکرد و يکي از آنها، تقي اراني در زندان کشته شد، بعد بقيه اعضاي کميته مرکزي، يعني همان 52 نفر ديگر به روسيه پناهنده شدند و به دليل همينکه به روسيه پناهنده شده بودند، در آنجا کشته شدند يا تبعيد شدند يا بيچاره شدند. به همين دليل کمونيست‌هاي ايران و ساير ايرانيان که حداقل نيم ساعتي توده‌اي بوده‌اند، هميشه شعار مي‌دهند: مرگ بر آمريکا، مرگ بر انگليس، مرگ بر اسرائيل

درس پنجم: جنگ دوّم جهاني اتفاق افتاد. ايران تبديل به پل پيروزي شد. آمريکا و انگليس از روي اين پل رد شدند تا به روسيه کمک کنند، در عوض وقتي روسيه پيروز شد، اولين کاري‌که کرد، اين بود که چون کشور کوچکي بود، تصميم گرفت آذربايجان را هم براي خودش بردارد. آذربايجان و کردستان يک سال از ايران جدا شدند و به همين دليل روشنفکران و سياستمداران ما هميشه شعار مي‌دهند: مرگ بر آمريکا، مرگ بر انگليس، مرگ بر اسرائيل

درس ششم: دولت مصدق سرکار آمد، مصدق چون مخالف روسيه بود، به عنوان طرفدار انگليس شناخته شد، اما چون عليه انگليس مبارزه کرد، معلوم شد آمريکايي است. مخالف اصلي مصدق در طول سه سال حزب توده بود، و يک صبح تا شب هم آمريکا کودتا کرد. بعد از کودتا هم اولين دولتي که کودتا را به رسميّت شناخت، شوروي بود. توده‌اي‌ها هم به شوروي پناهنده شدند، تعدادي از آنها در شوروي بيچاره شدند، تبعيد شدند، اعدام شدند و تعدادي از آنها هم زمانيکه در شوروي پناهنده بودند، طرفدار اقدامات دولت شاه در اصلاحات ارضي بودند. در نتيجه ما ايرانيان هرگز فراموش نمي‌کنيم که بايد شعار بدهيم: مرگ بر آمريکا، مرگ بر انگليس، مرگ بر اسرائيل

درس هفتم: آمريکايي‌ها انقلاب سفيد کردند، انگليسي‌ها هم رفتند پي‌کارشان، حکومت در دهه چهل کاملاً دست آمريکا افتاد، روس‌ها و توده‌اي‌ها اصلاحات ارضي را تأئيد کردند، توده‌اي‌ها مشغول آموختن دروس پزشکي در شوروي شدند، تعدادي از آنها هم در شوروي تبعيد، کشته و يا بدبخت شدند و برخي از پناهندگان به شوروي فرارکردند و اين‌بار از دست شوروي به ايران پناهنده شدند، در نتيجه روشنفکران ايراني همواره چپ باقي ماندند و هرگز فراموش نکردند که شعار بدهند: مرگ بر آمريکا، مرگ بر انگليس، مرگ بر اسرائيل

درس هشتم: در ايران انقلاب مسلحانه آغاز شد. نيروهاي مسلح و فداکار، آمريکايي‌ها را کشتند، تعدادي از آنها براي جنگ با اسرائيل رفتند. آنها براي کمک به سوي شوروي رفتند، شوروي به آنها گفت که انقلاب مسلحانه کار غلطي است، بهتر است اطلاعات جمع کنند و به شوروي بدهند تا شوروي با آمريکا بجنگد. درست در همان زمانيکه اين افراد کشته مي‌شدند، دولت چين و شوروي با ايران روابط درخشان داشت و ايرانيان همواره ياد گرفتند شعار بدهند: مرگ بر آمريکا، مرگ بر انگليس، مرگ بر اسرائيل

درس نهم: انقلاب ايران در سال 1357 اتفاق افتاد، سفارت آمريکا اشغال شد، سفارت اسرائيل محوشد، رايطه ايران و انگليس همواره در تمام اين مدت تيره و تار بود، سفارت روسيه روز بروز بزرگتر شد، سفارت روسيه هم با توده‌اي‌ها رابطه داشت، هم با فدائي‌ها، هم با مجاهدين، هم با حزب‌اللهي‌ها، به همه هم مي‌گفت: خط امام بهترين خط از نظر خط‌شناسي است. توده‌اي‌ها و فدائيان در جبهه‌اي که روسيه در آن به عراق کمک مي‌کرد کشته مي‌شدند، اما با سپاه و کميته همکاري مي‌کردند، دولت ايران کمونيست‌ها را دستگير کرد. کمونيست‌ها از دست جمهوري اسلامي به آمريکا، انگليس و روسيه پناهنده شدند، بعداً از دست روسيه به آمريکا و انگليس پناهنده شدند و در آنجا شعار دادند: مرگ بر آمريکا، مرگ بر انگليس، مرگ بر اسرائيل

درس دهم: جنگ آغاز شد. صدام حسين کمونيست بود، موشک صدام حسين سوخو و اسلحه‌اش کلاشينکف و کاتيوشا بود، ما با موشک آمريکايي و توپ آمريکايي و مسلسل آمريکايي عليه کسانيکه اسم حزب‌شان حزب بعث بود، مي‌جنگيديم. در تمام مدت جنگ شوروي به صدام کمک مي‌کرد و به ايران کمک نمي‌کرد، ما در طول جنگ ياد گرفتيم که صدام آمريکايي است، انگليسي است و اسرائيلي است. در حاليکه آمريکا صدام را نابود کرد، اسرائيل هم عراق را بمباران کرد و عاقبت هم دشمن ما را آمريکا و انگليس از بين بردند و در تمام اين مدت روسيه و ونزوئلا و کوبا آخرين طرفداران صدام بودند. و ما همواره شعار مي‌داديم: مرگ بر آمريکا، مرگ بر انگليس، مرگ بر اسرائيل

درس يازدهم: شوروي سقوط کرد. امام خميني سقوط کمونيسم را پيش بيني کرد، روسيه شد بيست کشور و پنج کشور آن در درياي خزر ماندند، زمانيکه يک کشور بود و شاه خائن بود، سهم ما از خزر 50 درصد بود، بعد تبديل شد به 20 درصد، بعد رسيد به 15 درصد، بعد رسيد به 12.5 درصد، بعدکم‌تر شد و کم‌تر شد، ما مي‌توانستيم اعلام کنيم که ايران هم تبديل به پنج کشور شده است، و در نتيجه 50 درصد بگيريم، اما ما چون گاز لازم نداريم و نفت داريم و تا زمان ظهور حضرت هم مشکل انرژي نداريم و بعد از آن هم با نور تغذيه مي‌کنيم، همچنان معتقديم آمريکا و انگليس و اسرائيل بايد از آذربايجان و ترکمنستان و روسيه و تاجيکستان و غيره بيرون بروند تا پاي برهنه ما باشد و پوتين که وقتي به تهران آمد، شعار مي دهيم: مرگ بر آمريکا، مرگ بر انگليس، مرگ بر اسرائيل

درس دوازدهم: ما از آمريکا و انگليس و اسرائيل بيزاريم، روسيه از اينکه ما از آمريکا و انگليس و اسرائيل بيزاريم خوشحال است. ما مي‌خواهيم بجنگيم، روس‌ها به ما اسلحه مي‌دهند و از ما پول مي‌گيرند و ما مي‌گوئيم مرگ بر آمريکا، ما مي‌خواهيم در سازمان ملل از انرژي هسته‌اي دفاع کنيم و چين و شوروي عليه ما رأي مي‌دهند و ما مي‌گوئيم: مرگ بر انگليس، ما مي‌خواهيم بوشهر را راه بيندازيم و روس‌ها که طرف قرارداد هستند، راه نمي‌اندازند و ما مي‌گوئيم مرگ بر اسرائيل. ما با مافيا مخالفيم، در نتيجه با اروپا مي‌جنگيم و مافياي روسي دوست ماست. ما با آمريکا مخالفيم، درنتيجه روسيه از دشمني ما با آمريکا پول در مي‌آورد، ما با اسرائيل مخالفيم، در نتيجه روسيه هم به ما اهانت مي‌کند، هم پول ما را مي‌گيرد.فردا پوتين به تهران مي‌آيد تا مثل تمام اين 150 سال پاهاي برهنه ملت را له کند، و ما بايد يادمان نرود که حتماً شعار بدهيم: مرگ بر آمريکا، مرگ بر انگليس، مرگ بر اسرائيل

« ما ملّتی فهیم، بزرگ، باهوش، با اراده، قوی، غیرتمند و خیلی چیزهای دهن پرکن خفن هستیم!!! اما یک اشکال کوچک داریم، آن هم اینکه از تمامی علوم رایج فقط تاریخ را بلد نیستیم، که آن هم اصلا ًمهم نیست و تک ماده میزنیم! و تازه به حول قوه الهی و مدد مقامات آموزش و پرورش داریم میرویم که کم‌کم اصلاً درس تاریخ و درسهای تاریخ را از بیخ گل بگیریم و کلاً بی‌خیال شویم این صاب مرده را....»

 

امّا نبايد از حق بگذريم كه همشون سروته يه كرباسند حتّي اگه حق با نويسنده باشه...

بامن صنما... ( به ياد يك دوست )

با من صنما دل یك دله كن * گر سر ننهم آنگه گله كن

 مجنون شده ام از بهر خدا * زان زلف خوشت یك سلسله كن

 سی پاره بكف در چله شدی * سی پاره منم ترك چله كن

 مجهول مرو با غول مرو * زنهار سفر با قافله كن

 ای مطرب دل زان نغمه خوش * این مغز مرا پر مشغله كن

 ای زهره و مه زان شعله رو * دو چشم مرا دو مشعله كن

 ای موسی جان شبان شده ای * بر طور برو ترك گله كن

 نعلین زد و پا بیرون كن و رو * در دست طوی پا آبله كن

 تكیه گه تو حق شد نه عصا * انداز عصا وان را یله كن

 فرعون هوا چون شد حیوان * در گردن او رو زنگله كن

شعري زيبا از بلخي

حيلت رها کن عاشقا ديوانه شو ديوانه شو
و اندر دل آتش درآ پروانه شو پروانه شو

هم خويش را بيگانه کن هم خانه را ويرانه کن
وآنگه بيا با عاشقان هم خانه شو هم خانه شو

رو سينه را چون سينه ها هفت آب شو از کينه ها
وآنگه شراب عشق را پيمانه شو پيمانه شو

بايد که جمله جان شوی تا لايق جانان شوی
گر سوی مستان می روی مستانه شو مستانه شو

آن گوشوار شاهدان هم صحبت عارض شده
آن گوش و عارض بايدت دردانه شو دردانه شو

چون جان تو شد در هوا ز افسانه شيرين ما
فانی شو و چون عاشقان افسانه شو افسانه شو

تو ليله القبری برو تا ليله القدری شوی
چون قدر مر ارواح را کاشانه شو کاشانه شو

انديشه ات جايی رود وآنگه تو را آن جا کشد
ز انديشه بگذر چون قضا پيشانه شو پيشانه شو

قفلی بود ميل و هوا بنهاده بر دل های ما
مفتاح شو مفتاح را دندانه شو دندانه شو 
 
گويد سليمان مر تو را بشنو لسان الطير را
دامی و مرغ از تو رمد رو لانه شو رو لانه شو

گر چهره بنمايد صنم پر شو از او چون آينه
ور زلف بگشايد صنم رو شانه شو رو شانه شو

تا کی دوشاخه چون رخی تا کی چو بيذق کم تکی
تا کی چو فرزين کژ روی فرزانه شو فرزانه شو

شکرانه دادی عشق را از تحفه ها و مال ها
هل مال را خود را بده شکرانه شو شکرانه شو

يک مدتی ارکان بدی يک مدتی حيوان بدی
يک مدتی چون جان شدی جانانه شو جانانه شو

ای ناطقه بر بام و در تا کی روی در خانه پر
نطق زبان را ترک کن بی چانه شو بی چانه شو

مولانا جلال الدين بلخي

خبرخوش

پايان‌نامه به جاهاي خوبي داره ميرسه... فقط يه فصل ديگه...