هابز و دولت مدرن

كمونيسم و ليبراليسم با دور شدن از مكاتب سياسي اصيل خود، اكنون باري بر دوش جامعه مدني شده اند. باري كه گاه حمل آن سخت آزاردهنده مي نمايد. حتي در دموكراسي هاي غربي نيز ليبراليسم بيش از آنكه محافظ و پاسدار جامعه مدني باشد، در نقش دشمن آن ظاهر شده است. ما از آشوب و تلاطم ناشي از وجود جوامعي بدون قانون رسته اما به دشواريها و سختيهاي دولتهاي نامحدود گرفتار آمده ايم .

توماس هابز در زمان جنگهاي داخلي و مذهبي زيسته و به نوشتن مي پرداخت. به همين دليل شايد به نظر برسد كه ما امروزه كمتر چيزي را بتوانيم از او فراگيريم. اما به قطعيت مي توان گفت هر كس كه به جنگهاي غيرقابل كنترل مذهبي در ايرلند شمالي و يا خاورميانه به جديت بينديشد، به وضوح درمي يابد كه اين نبردها در عصر ما همان ميزان شر و زيان به همراه دارد كه در عصر هابز با خود به ارمغان مي آورده است . در اين ميان صلح داخلي نيز همواره از ارزش مشابهي برخوردار بوده است. گذشته از اين موارد مشترك، به نظر مي رسد تفكرات هابز عملاً چيز چنداني براي آموختن به ما دربرندارد. سيستم فكري او در زماني شكل گرفته است كه انقلاب صنعتي هنوز مراحل ابتدايي خود را مي گذراند و بنابراين نوعي آناكرونيسم (ناهمگوني زماني ـ محتوايي) در افكار وي مشاهده مي شود. به عبارت ديگر عبارات و اصطلاحات به كار گرفته شده از سوي هابز امروزه، آنچنان دور از ذهن ماست كه نه تنها امكان درك دقيق گفته هاي وي وجود ندارد بلكه نمي توان نظرات وي را براي زدودن ابهاماتي كه امروزه با آن روبرو هستيم، به كار گرفت. با اين ديدگاه رايج، تنها مي توان آثار هابز را به عنوان ادبيات (هابز در واقع يكي از قوي ترين سبكهاي نوشتاري انگليسي را داراست) و يا به عنوان بخشي از تاريخ مطالعه كرد، اما نمي توان از آنها چيزي، آموخته و يا در پرتوي آنها راه خود را يافت.
آنچه كه در برابر اين ديدگاه رايج مي توان گفت، اين است كه صاحبان اين تفكر راه را كاملاً اشتباه مي پيمايند و به بيراهه مي روند. شايد مواردي چون ويژگيهاي خاص تفكرات هابز كه بيشتر يادآور روشهاي قرون وسطايي استدلال است تا روشهاي علمي نوين در حالي كه همواره ادعا مي كرد استدلال خود را برپايه روشهاي نوين علمي بنا نهاده است و يا برخي از آراي افراطي او باعث اين برداشت شده باشد. با اين وجود بايد توجه داشت كه هنوز هم بسياري از ديدگاههاي هابز از موضوعيت برخوردار بوده و ما مي توانيم به طرق مختلف از آن منتفع گرديم. اين موضوع هيچ ارتباطي با عصر و يا دوره زندگي هابز ندارد. او در آغاز عصر مدرن مي زيست (۱۵۸۸ تا ۱۶۷۹)، با اين وجود افرد نادري به غير از وي قادر به پيش بيني نهايت مدرنيته بوده اند. در مقايسه با هابز، جان لاك واقعاً يك متفكر دورانديش است، كانت از عمق فكري چنداني برخوردار نيست و بورك تنها يك نوستالوژيست قلمداد مي شود. آرا و ايده هاي هابز نه تنها از ناهمگوني زماني ـ محتوايي با شرايط جاري رنج نمي برند بلكه كاملاً با عصر حاضر مرتبط است. ما در پايان عصر مدرنيته اي زندگي مي كنيم كه هابز در جست وجوي درمان بيماريهاي آن بود. انديشه هابز تا بدانجا پيش مي رود كه او به دنبال شناسايي نقاط ضعف دولت مدرن بوده و اين كار را به صورتي اعجاب برانگيز اما همزمان پاردوكسيكال انجام مي دهد.
آنچه كه از تئوري هابز مي آموزيم، ضعف دولت مدرن است، چرا كه اين دولت اهداف بسيار عظيمي را در نظر داشته و همزمان بيش از حد گسترش مي يابد. نكته تأسف بار اينجاست كه دولت مدرن عملاً از عهده اصلي ترين وظيفه خود كه انتقال ما از حالت جنگ «همه عليه همه» به «صلح و جامعه مدني » است. برنيامده است. دولتهاي دموكراتيك مدرن خود عملاً تبديل به اسلحه اي در جنگ «همه عليه همه » شده اند. گروههاي رقيب با منافع مختلف به رقابت با يكديگر مي پردازند تا با به چنگ آوردن حكومت، از آن براي بازتوزيع منابع ميان خود استفاده كنند. در حقيقت ضعف دولت مدرن باعث مي شود تا به جاي انتقال ما از شرايط جنگ «همه عليه همه» و به بازتوليد همان شرايط بپردازد. در چنين شرايطي دولتهاي دموكراتيك مدرن درگير جنگ سياسي و قانوني «همه عليه همه » شده و سازمانها و نهادهاي جامعه مدني به حاشيه رانده مي شوند. اما نزاعهاي شكل گرفته در دولتهاي مدرن الزماً اقتصادي نيستند. تمامي دموكراسيهاي مدرن و به صورت ويژه ايالات متحده، دولت را به صحنه برخورد و نزاع ميان دكترينهاي مختلف تبديل كرده اند. نزاعي كه تحت لواي مسائلي چون حقوق اساسي يا عدالت اجتماعي و برتري طلبي صورت مي گيرد. با نگاهي به دولتهاي تماميت خواهي كه جهان كمونيست آفريده است، باز هم عمق فاجعه نمودارتر مي گردد. هيولاي ساخته جهان كمونيست به حدي دهشتناك است كه حتي هابز نيز علي رغم بدبيني و نبوغ خاص خود قادر به پيش بيني آن نبود.
كمونيسم و ليبراليسم با دور شدن از مكاتب سياسي اصيل خود، اكنون باري بر دوش جامعه مدني شده اند. باري كه گاه حمل آن سخت آزاردهنده مي نمايد. حتي در دموكراسي هاي غربي نيز ليبراليسم بيش از آنكه محافظ و پاسدار جامعه مدني باشد، در نقش دشمن آن ظاهر شده است. ما از آشوب و تلاطم ناشي از وجود جوامعي بدون قانون رسته اما به دشواريها و سختيهاي دولتهاي نامحدود گرفتار آمده ايم.
دولتهاي مدرن ضعيف هستند چرا كه بيش از حد توان خود مسؤوليت بر عهده گرفته و همزمان مدعي قدرت و اختياراتي مي شوند كه عملاً فاقد آن هستند. شايد اين موضوع پارادوكسيكال به نظر برسد، اما همانند هر پارادوكس ديگري، حقيقتي ناب در آن نهفته است. با نگاهي دوباره و البته بدون پيشداوري، نه تنها مي توان اين حقيقت را كشف كرد بلكه مي توان دلايل انتقادآميز بودن كاركرد دولتهاي مدرن را نيز دريافت. براي اين منظور ابتدا بايد به دكترينهاي اصلي هابز در مورد انسان، جامعه و دولت بازگرديم. ابتدا ديدگاه هابز در مورد طبيعت انساني را بررسي مي كنيم. آنچه كه بيش از هرچيز در ديدگاه هابز در مورد انسان جلب توجه مي كند، دوري آن از «ديدگاه كلاسيك در مورد انسان» است كه به كامل ترين وجه توسط ارسطو تعريف شده و توسط او به آن رنگي مذهبي (مسيحي) داده شده است.
به موجب ديدگاه كلاسيك، انسان هنرمند هر موجود ديگر در جهان داراي يك پايان طبيعي يا تكامل (telos) است و وظيفه انسان درك و تلاش براي رسيدن به اين وضعيت است. اما در ديدگاه هابز، بشر داراي هيچ «خير برتر» يا هدف نهايي نيست كه به آن جامه عمل بپوشاند. به عبارت ديگر هيچ «خير برتر»ي (Summun bonum) وجود ندارد بلكه تنها يك «شر برتر» يا (Summun malum) وجود دارد كه هدف انسان دوري گزيدن از آن است. يك زندگي مطلوب بشري شامل كسب هيچ خير برتر يا نهايي نمي شود بلكه تنها به ارضاي خواستهاي متوالي انسان محدود مي شود. هابز معتقد است كه:
موفقيت مستمر به دست آوردن آن چيزهايي است كه انسان از زماني به زمان ديگر آرزو مي كند. به عبارت ديگر تحقق مداوم خواسته ها و آرزوها، شادماني بزرگي است. شادماني و سعادت زندگي در اين موضوع است چرا كه از ديدني «آرامش ذهني ابدي » وجود ندارد. حداقل تا زماني كه ما در اين دنيا زندگي مي كنيم چنين چيزي وجود ندارد، چرا كه زندگي چيزي جز حركت نيست و نمي تواند حتي لحظه اي بدون طالب و آرزو ، بدون ترس و يا بدون احساس باشد.»
از ديد هابز، همانگونه كه مشهورترين مفسر آراي او در قرن بيستم مايكل اوك شات بيان مي كند، موفقيت انسان را بايد در موارد زير يافت:
موفقيت انسان در لذت نيست ـ آنها كه هابز را يك هدونيست (لذت طلب) تلقي مي كنند، كاملاً در اشتباه به سر مي برند ـ موفقيت انسان در شادماني بزرگ نهفته است. نوعي تكامل پويا، بدون نهايت و بدون لحظه اي سكون.
هابز اين موضوع را خود با صراحت و تأكيد بسياري چنين بيان مي كند:

« شادماني بزرگ زندگي هرگز در سكون ذهني ارضا شده نهفته نيست. چرا كه هيچ هدف غايي يا خير برتر، آن چنان كه در كتب فلاسفه قديم از آن سخن گفته مي شود، وجود ندارد... شادماني بزرگ در دستيابي مداوم به آرزوها است و تحقق آرزويي به دنبال آرزويي ديگر. به دست آوردن هر خواسته آغاز راه تحقق خواسته ديگري است. دليل اين امر در يك نكته اصلي نهفته است كه هدف از خواسته ها و آرزوهاي انساني، لذتي يكباره نيست بلكه حصول اطمينان از امكان رسيدن به آرزوهاي آتي است. »

در اين حالت، از ديد هابز خير انساني در حركت يا تلاش جهت تحقق آرزوها و اهداف انساني نهفته است. بدين ترتيب براي انسانها، بزرگترين شر ممكن عدم تحرك يا مرگ مي باشد چرا كه مرگ قطع و پايان تمامي حركتها و آرزوهاست. در حقيقت از ديد هابز انسانها از مرگ و بيش از هر چيز از مرگي دردناك و همراه با خشونت فرار مي كنند. هابز به همان صورت كه Epicurus عدم وجود درد را نشانه خير انساني مي داند تا وجود لذت، هابز نيز اجتناب از مرگ را هدف اصلي انسان تلقي مي كند تا زندگي. اما اين ديدگاه چگونه در مورد جامعه قابل تعميم مي باشد؟

از ديدگاه هابز نوعي رقابت دائمي براي دستيابي به آنچه كه مي تواند از مرگ جلوگيري كرده و يا آن را به تأخير اندازد، در اجتماع وجود دارد. هابز «زندگي انساني» را به مسابقه اي تشبيه مي كند كه هيچ هدف ديگري جز «پيشي گرفتن بر ديگران» در ذهن شركت كنندگان وجود ندارد.
اما هدف اصلي از اين مسابقه و همزمان عواقب ناشي از آن را هابز بدين صورت توصيف مي كند:
« تمايل عمومي نوع بشر، خواست و آرزوي كسب قدرت پس از قدرت ديگر تنها با مرگ متوقف مي شود. علت به وجود آمدن اين تداوم قدرت طلبي تنها اين نيست كه انسان خواستار قدرتي فراتر از آنچه كه اكنون داراي آن است مي باشد و يا اينكه او با قدرتي متوسط هرگز ارضا نمي شود. علت شكل گيري اين رقابت را بايد در اين موضوع دانست كه انسان بدون كسب قدرت بيشتر هرگز نمي تواند مطمئن شود كه سطحي از قدرت كه به آن راضي است، حفظ خواهد شد. »
تز اصلي تفكرات هابز براين اساس شكل گرفته است كه در غياب يك قدرت سلطه كه انسانها را به صلح وادارد، شرايط طبيعي انسان، شامل نوعي تضاد و يا جنگ مي شود. جمع بندي مشهور هابز از مجموعه استدلالات پيشين، وي را به اينجا مي رساند كه:
« در دوران جنگ، هر انساني دشمن انساني ديگر است. زندگي انسان بدون امنيت ادامه مي يابد و بشر هيچ محافظي جز توانايي قدرت خود ندارد. در چنين شرايطي جايگاهي براي صفت نمي توان متصور بود، چرا كه ثمره اين شرايط عدم قطعيت و ناامني است.بنابراين فرهنگي نيز شكل نخواهد گرفت، تبادلات كالا متوقف مي شود، خانه اي احداث نمي شود و هيچ دانشي بر سطح زمين تكامل نمي يابد. هنر جامعه، زمان، نامه نگاري و... همه بي معنا مي شوند و از همه هراسناك تر آنكه احساس ترس تداوم و خطر مرگ دردناك بر همه سايه مي افكند. زندگي انساني در تنهايي فقر و خشونت به پايان مي رسد. »
هابز پس از اين مقدمه به نتيجه گيري نهايي خود مي رسد:
« جامعه بشري تنها با خلق يك انسان مصنوعي، يك قدرت برتر كه به او امكان انجام هر آنچه كه براي حفظ و تثبيت صلح مدني لازم است اعطا گرديده، مي تواند از شرايط طبيعي جنگ گذر كند. »
به عقيده هابز «اين قدرت برتر بايد قدرت عمل نامحدود داشته و منحصر به فرد باشد» چرا كه در غير اين صورت در مورد دامنه اختيارات بحث و جدل صورت گرفته و بار ديگر صلح و ثبات در معرض خطر قرار مي گيرد. هابز اعتقاد داشت كه ايده وي در ميان انسانهايي كه با درك معضلات ناشي از كاركرد دولتهاي ضعيف و ناتوان، از اين كاستيها رنج برده اند، با استقبال عمومي روبرو خواهد شد و به همين دليل بر طرح و ايده لزوم وجود « لوي ياتان » يا « قدرت برتر » به شدت پاي فشاري كرد و آن را به عنوان قلب و عنصر اصلي نظريات خود مطرح مي كرد.

توماس هابز

مقدمه:
توماس هابز فیلسوف نامدار انگلیسی در عصر متلاطم و پرآشوب قرن هفدهم در اروپا می زیست که از یک طرف جنگ میان شمشیرها در جریان بود و از طرف دیگر قلم ها نیز از زد و خورد با هم فارغ نبودند.چنانچه در تاریخ عقاید سیاسی از این سده به عنوان عصر تضادهای آشکار اندیشه ها نام برده می شود. در این دوران دکترین های جدید در تقابل با اندیشه های کهنه قرار گرفتند و نگاه تجربی به انسان و طبیعت همه مفاهیم حوزه فلسفه و اندیشه های سیاسی  را سخت تحت تاثیر قرار داد. بطوری که مفاهیمی چون طبیعت انسان، قانون طبیعی و حقوق طبیعی به تدریج محتوای جدیدی می یافتند. این نگاه جدید به علم و جهان بینی نوینی که متاثر از علوم تجربی بود رویکرد اصلی فلسفه سیاسی قرن هفدهم را تشکیل می داد که هابز آن را مبنای ترسیم چارچوب اساسی علم سیاست جدید قرار داد. هابز از یک سو تحت تاثیر فضای فکری عصر خود و تکیه بر تکامل علم طبیعی نوین، این امکان را مصرانه مورد بررسی قرار داد که نظریه سیاسی ، را با یک تئوری عمومی و مکانیکی برای کل حیات تطبیق دهد. امکان دیگر او این بود که تئوری سیاسی دارای استقلال نسبی باشد ولی مفهوم و ماهیت انسانی در نظریات سیاسی  محتوای گذشته و مذهبی خود را حفظ کند. از سویی دیگر جنگ داخلی و آشوب های خون آلود سیاسی و مذهبی ناشی از کشمکش میان شاه و پارلمان بر سر تناسب قدرت، هابز را چنان دچار وحشت روحی کرد که با مشاهده اوضاع وحشیگرایانه و وضعیت نکبت بار مردم نسبت به ذات بشر بدبین شد و غایت اندیشی در تصویر انسان را رها کرده و محرک های طبیعی (امیال و عواطف) را مبنای تحلیل وضع طبیعی بشر قرار داد. غالب اندیشمندان  او را تحلیل گر قدرت و دغدغه اصلی او را صلح و پرهیز از جنگ داخلی می دانند. در حقیقت استناد به همزمانی تاریخ انتشار لویاتان مهمترین اثر سیاسی هابز با جنگ داخلی انگلستان و گردن زدن چارلز اول می تواند مهمترین مبنا برای تاثیر پذیری وی از فضای سیاسی حاکم بر کشورش باشد. به نظر نگارنده دولت لویاتان وار (غول آسا) و حاکمیت مطلق هابز می تواند پیامد طبیعی رویدادهای پر تلاطم انگلستان باشد. همانطوری که وی به صراحت در لویاتان می گوید: استبداد مطلقه بهتر از هرج و مرج سیاسی است و نیز از تجربیات و اظهارات او می توان به این نتیجه رسید که ارائه اندیشه سیاسی می تواند برخاسته از علایق درونی فرد نباشد. بلکه کیفیت اندیشه بیشتر مرهون محیط بیرونی اندیشند است.
جایگاه هابز در تاریخ تفکرات سیاسی در آن است که اندیشه سیاسی را از قید سنت آزاد کرد و آن را بر پایه علمی که مبتنی بر تصوراتش از خواص نفس انسان است قرار داد. از این رو روش تفکر هابز بیش از نتایجی که گرفته اهمیت دارد. وضع خشونت آمیز و خونبار انگلستان که بر اثر جنگ داخلی و بی ثباتی سیاسی و مذهبی به وجود آمده بود اندیشه هابز را به ترسیم وضعیت طبیعی و اتخاذ نگاه بد بینانه نسبت به انسان و دستیابی او به سیاست قدرت مطلق به جهت صیانت نفس سوق داد. او همچنین معتقد بود وجود فرمانروای مقتدر به منظور برقراری صلح و حفظ امنیت ضرورت دارد.
چنانچه جوهر اندیشه هابز در لویاتان برجسته هویت دستاورد او در علم سیاست بر محور قدرت، دولت و سیاست است.مفروضه اصلی ما در این پژوهش آن است که دیدگاه بدبینانه هابز نسبت به انسان بازتاب عصری بود که در آن پرورش یافت.
مفاهیم کلیدی: وضع طبیعی، لویاتان، قدرت مطلقه، طبیعت انسان.

زمانه و زندگی هابز


توماس هابز در سال 1588 همزمان با حمله ناوگان قدرتمند اسپانیا، معروف به آرمادا (شکست ناپذیر) در سواحل انگلستان متولد شد. وحشت بزرگی که هنگام حمله آرمادا، مادر هابز را در معرض ترس قرار داده بود شاید باعث تولد زودرس و همراه با ترس وی شد. زیرا هابز خود را انسانی ترسو توصیف می کند و ترس خود را به این ویژگی زمان تولدش نسبت می دهد: ترس و من دو فرزند تواناییم تقدیر این بود که او در دوره ای از تاریخ انگلستان زندگی کند که برای خواستاران آرامش و صلح مناسب نبود. دوره ای که تندبادهای سیاسی بسیار بود و دست کم وی  به منظور پرهیز از تندبادهای سیاسی که مخاطره آمیز به نظر می رسیدند، احتیاط بسیار بسیار و مهارت قابل ملاحظه ای از خود نشان می داد. دوران حیات فعال،  یعنی دوران نویسندگی وی، عصر سلطنت چارلز اول، جنگ های داخلی، تشکیل دولت متحده در عصر انقلاب و دولت سرپرستی (به رهبری کرامول) و نیز بازگشت خاندان استوارت به سلطنت را در بر می گرفت. چنین دورانی برای برای کسی که عقاید سیاسی روشنی  داشت و می خواست نظرات خودر ا برای عموم مطرح کند روزگار بی دردسر و خوشایندی نبود.هابز بعد از اتمام تحصیلات ابتدایی وارد دانشگاه آکسفورد شد و با منطق و فلسفه ارسطویی آشنایی پیدا کرد و به زودی به کهنگی این عقاید پی برد و شروع به انتقاد از این مکاتب نمود. او به نسلی از متفکران تعلق داشت که میان شک و جزم اندیشی پراکنده بود و هیچ عقیده ای نبود که در برابر تغییر ایمن باشد. مردمان حس می کردند که ناچار باید در دانش سنتی خود دگرگونی های ریشه ای انجام دهند.

هابز بیشتر عمر خود را به عنوان معلم خصوصی سپری کرد و در طی کار آموزشی اولیه خود وقت خویش را صرف مطالعه آثار کلاسیک نمود و به خواندن آثار شاعران، تاریخ نویسان و فیلسوفان یونانی و رومی پرداخت. نخستین اثر  منتشر شده او ( به سال 1628) ترجمه اثری از توسیدید بود دیدگاه مادی و ملموس آن مورخ در این خصوص برای هابز بسیار جذاب بود. او اعتقاد داشت آدمیان می توانند از تاریخ، چگونگی حفظ خود به شیوه احتیاط آمیز در حال حاضر و به شیوه ای دوراندیشانه در آینده را فرا گیرند. چنین دیدگاهی  به شیوه فلسفه بافی ارسطویی رایج در مدارس آکسفورد، که هابز خود مدتی گرفتار آنها شده بود، بسیار تفاوت داشت. وی در مقدمه خود بر آن ترجمه  در واقع آرای توسیدید را  به خوانندگان خود به عنوان اخطاری در مقابل هرگونه نارضایتی نسبت به حکومت مستقر گوشزد می کرد.او در همان زمان نسبت به ثبات حکومت انگلستان نگران شده بود. زیرا اختلاف میان چارلز و پارلمان در آن زمان بر همگان آشکار گشته بود. هابز دست کم در همین دوران از زندگی خود را که می توان گفت تا سال 1629 ادامه یافت، گرایش و ذهنیتی تجربه گرایانه داشت و مدتی کاتب تقریرات بیکن بود و آنقدر با شیوه اندیشه وی هماهنگی داشت که بیکن را بر هر کس دیگری ترجیح می داد و دوست داشت با او صحبت کند.
هابز در سال 1629 دانشور چهل و یک ساله ای با مطالعات کلاسیک بود ولی در جستجوی فهم تازه ای درباره انسان و حکومت گام بر می داشت، با اندیشه بیکن آشنا بود اما ظاهراً دنبال مبنای محکم تر از آن می گشت که تفکر تجربی و استقرایی  بیکن می توانست به دست دهد. در همین زمان بود که هندسه به سراغ او آمد. وی به طور تصادفی در یک کتابخانه به کتاب عناصر اقلیدس برخورد و قضیه 47 برهان اقلیدس او را مجذوب خود کرد. این قضیه درباره مجذور اضلاع زاویه قائمه است و هابز مسیر را گام به گام پیمود، به قضایای اولیه ای که آن را ثابت می کردند رسید و با شگفتی دلایلی یافت که او را واداشت تجربه اش را چنین تعمیم دهد که  هر اندیشه ای- نه فقط هندسی- بایستی نظامی  از قضایا باشد. این نخستین کوشش بزرگ فلسفی  هابز بود. به انگیزه علاقه اش به هندسه، وی آخرین پیشرفت های عملی زمان خود را دریافت کرد.  با گالیله و آثارش در سال های 7- 1634 آشنا شد.
 در واقع هابز فرضیات گالیله- مثل فرضیات مربوط به اجسام متحرک و تمایز بین کیفیات اولیه و ثانویه- و شیوه های او را در تمام زمینه ها به کار گرفت. به طوری که بسیاری از دستاوردهای اساسی هابز انتقال فیزیکی گالیله به عرضه متافیزیک بود. هابز در سالهای پیش از سال 1640 رساله اصول قانون، طبیعی و سیاسی  را نگاشت و برای آنکه بتواند روشی مانند روش استقرایی هندسه را بر سیاست اعمال می کند، به چیزی بیش از کشف اقلیدس نیاز داشت: فرضیه ای اساسی در باره سرشت و ماهیت اشیا که بتواند کنش های آدمیان در جامعه در روابط آنها با یکدیگر را توضیح دهد. هابز در طی سفری به اروپا چنین فرضیه ای دست یافت. وی در این سفر عضو حلقه روبه گسترش دانشمندانی که در پاریس گرد مرسن جمع شده بودند شد. فرضیه مورد نظر این بود که  علت همه امور از جمله احساسات انسان را باید در حرکت و یا به تعبیر دیگر  در تفاوت در حرکت یافت و بدینگونه نظام قاطع و جامعی را طرح ریزی کرد که با توجه به اصل حرکت دنیای روانی، دنیای اخلاقی و دنیای سیاسی را مانند دنیای مادی توضیح می داد. اندیشه حرکت ذهن هابز را تسخیر کرده بود و پس از بیان این که هستی فقط جسمیت و مادیت دارد، حرکت را نیز به آن افزود. هابز در طول این سفر به یاری فیلسوف فرانسوی مرسن با دکارت،گاسندی و بسیاری از دیگر متفکران علمی فرانسوی آشنا شد. اگر چه سخت تحت تاثیر دکارت بود. با این حال از سیستم وی خرده می گرفت و به ویژه با دوگانگی ماده و روح مخالف بود. وی در عوض موضعی کاملاً ماتریالیستی اتخاذ کرد و روح را صرفاً جسم متحرک دیگری در نظر می گرفت. این نگرش ماتریالیستی به جهان دومین کار بزرگ هابز در فلسفه جدید است. اما او به خاطر دستاورد سومی که مهمتر از دوتای دیگر است و طرح آموزه علیت نام دارد، مورد توجه قرار گرفت. به عقیده هابز همه وقایع عالم را می توان با اصل ساده حرکت  بیان کرد. فلسفه معرفت از علت به معلول و  از معلول به علت است و چون رابطه علت و معلول جز حرکت چیزی نیست فلسفه در حقیقت علم حرکت است. او این اصل ساده را شامل نفس آدمی و اجتماع کرد. در نظر او نفس آدمی مجموعه ای از حرکات است و حیات  اجتماعی نیز چنین است. تئوری علیت هابز به تنهایی برای او کسب احترام می کند، اما اهمیت واقعی او نه در فلسفه است و نه در روانشناسی بلکه در رشته علم اجتماع  یا علم سیاست می باشد. او معتقد است برای شناختن اجتماع  و دستگاه سیاست باید از روانشنلسی آدمی شروع کرد و خود چنین کرد. دستگاه فلسفی او  درباره  اجتماع و سیاست نتیجه دقیق اصولی است که درباره نفس آدمی به دست آورده است. به این منظور فلسفه یا علمی منظم را در سه بخش طراحی کرد:
1- بخش مربوط به جسم که  که در آن اصول اولیه حرکت مطرح شوند.
2- بخش  مربوط به انسان که در آن  آدمی همچون نوعی از جسم در حال حرکت تلقی شود. و احساسات و امیال و رفتار انسان به عنوان پیامدهای حرکت درونی وی در تاثر حرکات بیرونی بر آن حرکت، توضیح داده شود.
3- بخش مربوط به شهروند که در آن معلوم شود که چنان حرکاتی ضرورتاً به چه نتیجه ای می انجامد و چگونه می توان با تکیه بر معرفت به چنین قوانینی رسید و با استفاده از پیش اندیشی عقلانی، نتایج آنها را بهبود بخشید.
هابز از 1644 تا 1648 به چارلز دوم ریاضی درس می داد و در همین دوره کتاب درباره شهروند را منتظر کرد. این کتاب اصول عقاید سیاسی او را در بر داشت و بی اغراق باید گفت: وی با این اثر خود اصول فلسفه سیاسی   را پایه گذاری کرده است. اما هابز هنوز احساس می کرد رسانه ای به زبان انگلیسی مورد نیاز است تا خوانندگان بیشتری داشته باشد و به مساله اساسی  قدرت و اطاعت سیاسی به شیوه ای کاملتر از دیگر آثار منتشر شده او بپردازد. پس به نوشتن لویاتان پرداخت و این رسانه  جنجال بر انگیز را که شاهکار اوست در 1651 در پاریس منتشر کرد. این رسانه به دلیل پرخاشگری به کلیسای کاتولیک، خشم فرانسویان را برانگیخت و او ناچار شد پس از یازده سال اقامت در پاریس  به کشور خود باز گردد. هابز در 1652 به انگلستان برگشت و بقیه عمر را در آنجا زیست و آثار دیگر خودر ا به زبان لاتین و انگلیسی در لندن به چاپ رسانید.
طبیعت بشر:
هابر عقیده داشت که واقعیت عبارت از حرکت منشا همه چیز است. از نظر او انسان یک مکانیسم است. احساس آدمی از حرکت ناشی می شود و اعمال او بر دو نوع است: اعمال غیر ارادی از قبیل حرکت نبض و کار سایر اعضای بدن که در اختیار انسان نیستند و اعمال ارادی و یا اختیاری. محرک اعمال ارادی انسان دو اصل است: اولی رغبت(Desire) و دومی نفرت(Aversion).تمنا یا رغبت، اکراه یا نفرت سرآغاز حرکت است. رغبت ما را به جانب چیزها می کشاند و نفرت مارا از آنها دور می کند. نیکی موضوع تمنا و میل انسان است و بدی موضوع اکراه یا نفرت او تمایل ما تنها به چیزهایی نیست که اکنون رغبت ما را  بر می انگیزد بلکه همچنین به چیزهایی که رغبت ما را در آینده بر آورد می کند تمایل داریم. اما رغبت اساسی انسان به قدرت است. قدرت انسان عبارت است از وسایل و امکانات فعلی وی برای دستیابی به امری ظاهراً مطلوب در آینده به وسیله قدرت همه رغبت ها برآورده می شود و همه چیزهایی که مورد مقررات از انسان دور می گردند و تنها مرگ که منفورترین است از این مستثنی می باشد. هر کس از آنچه برای او ناخوشایند است. به ویژه از مهمترین بلیه طبیعی که همان مرگ باشد می گریزد. انسان تنها زمانی احساس نیکبختی دارد که تمامی خواسته هایش پیوسته برآورده شود و در انسان تمایلی دائمی و بی پایان برای کسب قدرت که جز با مرگ فرو نمی نشیند است. از نظر هابز شخصیت انسان دارای طبیعتی دوگانه است. یک جنبه از شخصیت او تحت تاثیر احساسات و جنبه دیگر تحت نفوذ منطق و عقل است. عقل آدمی او را به ساختن زبان، استدلال و علم سوق می دهد و انسان به کمک قدرت تعقل (محاسبه) نتیجه اعمال خود را در نظر می گیرد و راهی را که به خوشبختی او می رسد بر می گزیند. همچنین در انسان انگیزه برتری جویی  و رقابت وجود دارد، انسان وقتی خود را با دیگران مقایسه می کند نسبت به خود آگاهی می یابد و دارای احساسی خاصی است که همواره به او لذت می بخشد: احساس برتری نسبت به دیگران به  خصوص هنگامی که انسان های دیگر را بتوان ترغیب کرد که این برتری را به رسمیت بشناسد، هابز در اینباره معتقد است که زندگی بشری مبتنی بر رقابت است و به ندرت می تواند به کلی فارغ از پیکار بر سر نماهای شان و منزلت باشد. در طبیعت بشر سه علت عمده برای نزاع و مشاجره هست. نخست رقابت، دوم عدم اطمینان و سوم افتخار، به علت نخست انسان برای برد دست به تهاجم می زند به علت دوم برای امنیت به علت سوم برای شهرت. مبارزه برای قدرت همواره وجود دارد در نتیجه نفرت، حسد و کوشش برای مطیع کردن دیگران در نهاد اوست. هابز انسان ها را از طریق توانایی های جسمی و ذهنی یکسان و برابر می داند. به همین نظر او اگر عده ای از لحاظ نیروی تن ضعیف اند، نیروهای دیگری دارند که نقص جسمی را جبران می کند و هیچ کس نمی تواند مدعی باشد چیزی دارد که دیگران ندارند. مثلاً از لحاظ قدرت بدنی حتی ناتوان ترین افراد هم خواه از راه توسل به نیرنگ، خواه از راه همدستی با افراد دیگری که خطر مشابهی تهدیدشان کند، آنقدر نیرو دارند که قوی ترین فرد را از پای در آورند. طبیعت انسان ها را با قوای جسمی و ذهنی برابر خلق کرده است.چنانکه ممکن است بعضاً افرادی آشکارا قوی تر به جسم یا تیز تر به ذهن نسبت به دیگری بیابیم. اما چون همه را با هم به نظر آوریم تفاوت میان انسان ها با یکدیگر چندان چشمگیر نیست که فردی بتواند با اتکا به این تفاوت مدعی مزیتی شود. نکته مورد نظر هابز این است که اگر چه انسان ها از نظر توانایی های جسمانی و هوش با هم تفاوت دارند، اما همه از لحاظ جسمانی در معرض بیماری و از لحاظ قوای ذهنی در معرض اشتباه در تعقل هستند و اینها همه او را در معرض مغلوب شدن به دست دیگران قرار می دهند، فرقی نمی کند که چه ذهن درخشان یا چه بدن نیرومندی داشته باشد. اما این آسیب پذیری یکسان و برابر پیامدهای سیاسی  مهمی دارد و آن این است که ارباب طبیعی و برده طبیعی در میان انسان ها وجود ندارد. هابز با اصرار بر برابری کلی انسان ها قصدش این نیست که منکر تفاوت واقعی در استعدادها و مهارت ها شود، قصد او در واقع رسیدن به نتیجه ای سیاسی است. به عقیده او هیچیک از انسان ها چندان بهتر از دیگران نیست که بنابرآن برتری اش، شایستگی و استحقاق حاکمیت بر دیگران را داشته باشد. هابز در نوشته هایش اشاره دارد: درونت را بخوان او از این راه درونگری به طبیعت انسان پی می برد و در بیان روانشناسی آدمی با این اصل شروع می کند که آدمی طبیعتاً خودخواه و موجودی خودپرست و خودمحور است. اگر بپذیریم که طبیعتاً  یک فرد ممکن است به فرد دیگری محبت داشته باشد دلیلی موجود نیست که هر فرد به همه افراد  محبت نداشته باشد. دیدرو با مطالعه درباره طبیعت انسان که بیش از لویاتان نگاشته بود به تحسین این هنر زیرکانه و بیرحمانه هابز می پردازد که با طرد هرگونه آرمانگرایی ریشه تمام حرکات انسان را در محاسبه خودخواهانه و ترس می جوید. بنابراین هابز  از تحلیل سرشت انسان درباره ترس و بیزاری ذاتی انسان از مرگ و توانایی انسان در تشخیص نفع و مصلحت دراز مدت خود به ضرورت اطاعت و فرمانبرداری از حاکم پر اقتدار دست می یابد.

وضعیت طبیعی و قرارداد اجتماعی


وضع طبیعی یکی از خصوصیات نمایشی و جزو تفکر سیاسی قرن هفدهم است که  نظریه هابز درباره آن شاید مشهورترین کابوس سیاسی تاریخ فلسفه است. او می گوید ما می توانیم مردم را در حالت طبیعی به تصویر دراوریم چنانکه گویی هم اکنون از زمین سر بر آورده اند و ناگهان مانند قارچ ها رشد کامل کرده اند. بی آنکه هیچ نوع تعهدی در قبال هم داشته باشند. در این وضع انسان برده احساسات و عواطف خویش است و پیوسته می کوشد همه چیز را به دست آورد و از آن لذت ببرد. خودخواهی سلطه مطلق دارد و هر کس سود خود را می جوید ، در نتیجه به طور اجتناب ناپذیر با همنوعان خود که همان آرزو  و خواسته های بیکران را دارند برخورد می کند.در وضع طبیعی بالقوه ویرانگر و نزاع سراسری  افراد برای قدرت آنقدر زیاد است که افراد به ناگزیر در تضاد و کشمکش با هم قرار خواهند گرفت و با هم خواهند جنگید. این وضع جنگ همه علیه همه است که خطر مرگ  خشونت آمیز را افزایش می دهد و زندگی مخاطره آمیز و کلاً ناممکن می شود. در این وضع نه مالکیت وجود دارد نه عدالت و نه بی عدالتی. بلکه فقط جنگ وجود دارد. زور و نیرنگ دو فضیلت عظمی هستند.چنین جنگی مانع پیشرفت صنعت، کشاورزی، کشتیرانی، رفاه، علم و اجتماع می شود و خطر دائمی مرگ موحش همیشه وجود دارد. در چنین شرایطی زندگی ادمیان خالی، مکنت بار، زشت، ددمنشانه و کوتاه خواهد شد. اما از طرفی پاره ای از تمایلات- پیش از همه ترس از مرگ-  انسان را وا می دارد تا برای کسب صلح تلاش کند و از طرفی دیگر تعقل- قدرت محاسبه و آینده نگری- به او می آموزد که برای صیانت نفس، صلح و تعاون فایده ای بیشتر از خشونت و رقابت همگانی دارد و قواعد شایسته صلح را که موجب توافق انسان با دیگران می شود به او القا می کند. در حقیقت قوانین طبیعی هابز، ثمره برخورد میان قدرت طلبی و ترس از کشته شدن قهرآمیز است. او قوانین طبیعی را  به عنوان یک قاعده اخلاقی یا قانون کلی تعریف می کند که توسط عقل دریافت می گردد و انسان را از انجام کاری که منجر به نابودیش یا دور شدنش از ابزار حفظ و خودیابی خویش می شود منع می کند. اینجاست که هابز تشکیل دولت و تاسیس قوه قهریه را برای برقراری صلح، امنیت و صیانت نفس تجویز می کند تا انسان ها در سایه آن بتوانند از یک زندگی بی دغدغه و آرام برخوردار شوند. انسان ها رد صورتی به صلح دست می یابند که تمام قدرتشان در اختیار دولت و یا کسانی که دولت را اداره می کنند شاه بگذارند. هابز معتقد است که حکمران یا شاه باید قدرت فائقه مطلقه و همه جانبه ای در اختیار داشته باشد. هر کس می تواند در صورتی که دیگران نیز مایل باشند به منظور صلح و دفاع از خویشتن از حق خود نسبت به همه چیز صرف نظر کند و به همان میزان آزادی در  مقابل دیگران قانع باشد که خود در مقابل همان برای دیگران روا و مجاز دارد. به این ترتیب همه افراد حقوق طبیعی خود را به یک شخص یا هیاتی از اشخاص واگذار می کنند. هابز تاکید دارد که پیمان و قراردادی  که میان افراد یک جامعه بسته می شود به وسیله یک نفر اجرا می گردد که قدرت مطلق بر مردم داشته باشد و این قرارداد با شمشیر به اجرا گذارده می شود. زیرا پیمان ها بدون ضمانت شمشیر کلماتی بیش نیستند و نمی توانند بقای خود را تضمین کنند.


اندیشه سیاسی هابز


اندیشه سیاسی هابز عقل گرا و فلسفه او برخوردار از یک زیربنای مستحکم است که با بهره گیری از اصول و مفاهیم ریاضی سعی در تبیین آموزه های سیاست داشت و سیاست را به عنوان یک رشته علمی که دارای روابط علی و معلولی است مورد بررسی قرار داد. زیرا وی اعتقاد داشت که مباحث سیاسی شایستگی ان را دارد که بر پایه اگاهی های جامع، دقیق و علمی بنا شود و از توضیحات و دلایل قطعی برخوردار باشد. هابز با مشاهده بن بست مجادلات فلسفی در صدد برامد با استفاده از مفاهیم اقلیدسی برای رهانیدن فکر خود از شکایت جزیره ای مصنوعی از علم را به جای عالم قرار دهد. اندیشه سیاسی هابز را باید در مهمترین رساله او (لویاتان) که یکی از برجسته ترین دستاورد در علم سیاست و بزرگترین اثر فلسفه سیاسی به زبان انگلیسی و اولین شرح جامع درباره دولت و رابه ان با رعایا می باشد جستجو کرد. هابز در این اثر با استفاده از تمثیل ابزاروار و اندام وار به شرح و تبیین دولت که آن را همچون انسان مصنوع قلمداد می کند می پردازد. نقطه عزیمت اندیشه سیاسی هابز در لویاتان گریز از جنگ داخلی، وحدت و اتحاد، یگانگی پیرامون ماهیت و چیستی قدرت دور می زند و حتی در مقدمه رساله خود به صراحت اذعات می کند که هدف از نگارش این رساله جستجوی سیاست در کوتاهترین راه رد یک  محیط عادلانه است. نظریه اساسی او درباره انسان که به طور جامع در لویاتان مطرح شده این است که انسان ها به خاطر سود و زیان و منافع شخصی شان و بر اسا رغبت و نفرت در حیات اجتماعی و سیاسی خود دست به گزینش می زنند. هابز تاسیس دولت را محصول قانون طبیعی نمی داند. بلکه آن را بر اساس قرارداد اجتماعی  و صیانت نفس بوجود آورد و این موجود عجیب الخلقه (لویاتان) هم کلیسایی و هم مدنی است که هیچ قدرت روحانی و غیر روحانی حق مخالفت و اعتراض در برابر فرمانفرما را ندارد. زیرا یک فرد در خدمت دو قدرت یعنی پادشاه و کلیسا نمی تواند باشد و پادشاه نه تنها اندام دولت بلکه اندام کلیسا نیز می باشد. فرضیه قدرت مستقله  حاکمه هابز، با قرار دادن کلیسا در تحت قدرت عرف به کمال می رسد و فلسفه ماتریالیسم وی با توام بودن قدرت شرع با قدرت عرف مخالف است و معتقد است که اولاً باید قدرت کلیسا با قدرت دنیوی جدا باشد و ثانیاً مذهب باید تابع سیاست گردد و قدرت کلیسا باید تابع قدرت کشوری باشد. هابز حکومت را بر اساس عمل حکومت مورد تحلیل و بررسی قرار می داد چون در فلسفه وی فقدان حکومت به معنی هرج و مرج می باشد بدیهی است که طبق فلسفه فایده گرایانه (یوتیلیتار یانیسم)وجود حکومت را بر عدم آن ترجیح می دهد. اما حکومت به عقیده وی باید مسئول صلح، آرامش و امنیت، حفظ حیات افراد و اموالشان باشد و مسائلی مانند مصالح جامعه و اراده عامه و منافع عمومی در زمره تخیلات و اوهام است. جنگ داخلی، نزاع بر سر کسب قدرت، مهاجرت اجباری برای حفظ امنیت، هابز را چنان متاثر کرد که نسخه حکومت را از روی طبیعت دوگانه انسان می پیچید و به زعم بسیاری از نویسندگان، رساله هابز عکس العملی در برابر همین شرایط سخت روزگارش بود. انسان هابز مجبور بود برای زنده ماندنش بیش از هر چیز به دنبال کسب قدرت، کنترل و اندوختن آن باشد. هابز سودمندی لوتایان را وسیله ای برای تضمین امنیت زندگی افراد و خیر و صلاح فرد و توجیه گر قدرت دولت معرفی می کند، با وجود آنکه لویاتان او کاملاً قدرتمند است اما او هرگز  این واقعیت را فراموش نمی کند که لویاتان به خاطر تامین نیاز بشر به محافظت خود وجود دارد.


نتیجه گیری:


هابز در روزگار پردرگیری و قساوت می زیست و درسی که او از آشوب های زمانه خود می گرفت آن بود که رستگاری جامعه سیاسی در پرهیز از آزادی و حکومت خودکامه است. از دیدگاه او هدف از تشکیل جامعه سیاسی تامین سعادت فردی  و پرورش فضایل اخلاقی نیست بلکه ایجاد امنیت است. کوشش عمده و بی سابقه هابز در  تاسیس علم سیاست جدید است و ماهیت دولت و قدرت در پرتو  همین علم جدید توضیح داده می شود. در واقع هابز با برخورداری از قلم نیشدار خود در بزرگترین اثر فلسفه سیاسی اش (لویاتان) قصد داشت که آرزوهایش را در تطبیق با قدرت روز در چارچوب این رساله تحقق بخشد. او تحت تاثیر فضای نا آرام و بی ثبات سیاسی و تحولات قهرآمیز انقلابی و با بهره گیری از یافته های علمی و مفروضات هندسی، اندیشه های آرمان گونه و جنجال برانگیز خود را طوری منعکس می کند که گویی بر روی همه ارزش های اخلاقی و انسانی پا می گذارد تا یکبار دیگر امنیت را به جامعه بازگرداند.

 به نظر او پرهیز از جنگ داخلی هدف اصلی دانش سیاسی است. در اینصورت مجموعه نظرات سیاسی هابز را می توان علم مستقلی دانست. مبتنی بر اصول یقینی و روشن که بر پایه فرضیات جسورانه و استنتاجات عقلانی و مستدل، گزاره هایی برای تبیین پدیده های سیاسی جستجو می کرد. بر طبق نظر او در کتاب لویاتان، پدیده های اجتماعی را می توان همچون حرکت اجسام دید و توضیح داد. بنابراین او از روانشناسی انسان آغاز کرد. انسان در نزد هابز بیش از هر چیز در مقام یک فرد، از وزن و اعتبار بالایی برخوردار نیست و اندیشه های هابز مشحون از بدبینی نسبت به ذات انسان است.
او انسان ها را در حالت های طبیعی خودخواه و بدخواه یکدیگر می داند انسان گرگ انسان است. که برای کسب قدرت و به واسطه انگیزه برتری جویی  و رقابت به جنگ و کشتار همنوع دست می زند اما از روی عقل و بصیرت متوجه هدف حفظ نفس می گردد. بنابراین برای صیانت نفس و حفظ صلح و امنیت افراد توافق می کنند که از حقوق خود بگذرند و قدرت واحدی را بر خود حکمران سازند تا رد سایه او جنگ را به صلح و امنیت تبدیل کنند و از خطر تعدیات یکدیگر مصون بمانند. این همان پیمان اجتماعی است که اجتماع و دولت را بوجود می آورد و به اعتقاد هابز وقتی دولت انتخاب شد افراد حق شورش و اعتراض ندارند زیرا این کار موجب زوال دولت و بازگشت به وضع اولیه (طبیعی)خواهد داشت. مطالعه هابز درباره طبیعت بشر او را به این نتیجه رساند که برای رهایی از  چنین اوضاعی باید به دامان دولت و قدرتی مطلق پناه برد. در حقیقت هابز بنیانگذار  دکترین حاکمیت مطلق است حاکمیتی که آن را دائمی و غیر قابل تقسیم می دانست.

جان لاك

اگر نظریه سیاسی توماس‌هابز بر پایه نوعی نگرش بدبینانه به ذات انسان قرار داشت، در مقابل آن نظریه سیاسی جان لاک(1632-1704م) ، فیلسوف انگلیسی بر پایه خوشبینی نسبت به ذات انسان استوار شده است. شهرت فلسفه سیاسی لاک، بیشتر مدیون دومین رساله از «دو رساله در باب حکومت» اوست. فصل دوم آن با این اعلام شروع می شود که :"همه ما [انسانها] به طور طبیعی در یک وضع آزادی کامل قرار داریم. مردم، آزادی کامل دارند تا در حدود قانون طبیعی، هرعملی که می خواهند انجام دهند و با شخص خود و دارایی خود هرچه می خواهند بکنند بی آنکه از کسی اجازه بگیرند یا تابع اراده شخص دیگری باشند". لاک معتقد است که قانون طبیعی از اراده الهی نشأت گرفته و عقل بشر قادر به پی بردن به آن است.

هر فردی مسئولیت دارد قانون طبیعی را که انسانها را به هم متصل کرده و هدف از آن، حفظ صلح و آرامش و جلوگیری از آسیب رساندن به یکدیگر است، وضع نماید؛ اما وقتی افراد در انجام این کار کوتاهی کنند، حکومت مدنی به وجود می آید یعنی انسانها میان خود قراردادی را برای ایجاد یک جامعه سیاسی که حامی و حافظ قانون طبیعی و حقوق طبیعی حیات، آزادی و نوعی مالکیت است، منعقد می نمایند. حال اگر فرمانروای این جامعه، حقوق افراد را نادیده بگیرد یا بکوشد قدرت مطلقه‌ای به دست آورد، در این صورت، مردم حق برکنار کردن او را دارند. بنابراین مهمترین دیدگاه‌های لاک در حوزه سیاسی و مدنی که با‌هابز، فیلسوف سیاسی محافظه‌کاری متفاوت است را می‌توان در چند مورد زیر برشمرد.

1- تفاوت در نگرش نسبت به وضع یا شرایط طبیعی: از نظر‌هابز در شرایط طبیعی جنگ همه علیه همه برای بدست آوردن منافع شخصی برقرار است. در حالیکه وضعیت طبیعی یرای لاک وجود و برقراری صلح و حاکمیت قانون طبیعی بر جامعه است و در آن آزادی افراد برای تامین خواسته‌های خود کاملاً برقرار است.
2- هدف از تأسیس جامعه مدنی و دولت: از نظر‌هابز فرار مردم از ناامنی موجود در جامعه عامل اصلی عقد قرارداد اجتماعی است. در حالیکه برای لاک، عقد قرارداد اجتماعی برای آن است تا دولت برآمده از آن وظایفی را مانند تضمین امنیت افراد از نظر جانی و مالی، آموزش و پرورش و داوری میان آنها برعهده بگیرد. دولت موظف به رعایت آزادی افراد است و حق تعرض نسبت به آن را ندارد.
3- قرارداد اجتماعی: قرارداد اجتماعی در اندیشه‌هابز یک طرفه و کاملا به نفع قدرت دولتی بود.بنابراین افراد به صورت نامحدود و بدون شرط اولیه قدرت و حق حاکمیت خود را واگذار می‌کردند. در حالیکه قرارداد اجتماعی در نظریه لاک دوطرفه و به نفع فرد بود تا دولت.در این روند دولت می‌پذیرفت در ازای دریافت حق حاکمیت افراد و اعمال قدرت بر آنها، وضایفی را در قبال جامعه برعهده بگیرد. با این شرط که هر وقت دولت از انجام وظایف خود سرباز زد یا ناتوان شد، افراد جامعه بتوانند به استناد قرارداد منعقده دولت را برکنار و دیگری را به این سمت انتخاب نمایند.
4- نتیجه حاصل از اندیشه‌های‌هابز به صورت ارادی یا ناخواسته دفع یا پشتیبانی از حکومت مطلقه سلطنتی بود در حالیکه اندیشه‌های لاک به سمت لیبرالیسم و دولت مشروطه کشیده شد.
در ادامه این مقدمه بررسی اندیشه‌های سیاسی جان لاک و دو رساله‌ درباره‌ی حکومت را مطالعه فرمایید.

جان لاک

برتراند راسل در وصف جان‌لاک می‌گوید: «خوشبخت‌ترین فیلسوف» زیرا بسیاری از معاصران او، عقاید فلسفی و سیاسی وی را کاملاً درک کرده واز آن استقبال کردند. چرا که در سالیان درازی از عمر او، انگلستان شاهد اصلاحات سیاسی انقلابی بود که با هدف محدود کردن قدرت پادشاهان، ایجاد یک مجلس منظم پارلمانی، سرنگون کردن استبداد و تأمین آزادی مذهب صورت می‌گرفت. لاک مظهری از این آمال به شمار می‌آمد، و در سیاست و نیز در فلسفه استاد بود. نظریه او در باب علم و معرفت که در اثرش به نام رساله‌ای در باب فهم بشر (1690) آمده است، اهمیت زیادی برای فلسفه تجربی که جایگزین فلسفه خردگرایی گردید و بنیانگذار آن رنه دکارت بود، دارد. «رساله‌ای در باب فهم بشر» تحقیقی است انتقادی درباره اصل و منشأ علم، جنبه یقینی آن، گستره معرفت بشر، همراه با زمینه‌ها و مراحل اعتقاد و باور، عقیده و رأی و ترقی و پیشرفت. اثر دیگرش موسوم به دو رساله در باب حکومت که باز هم در سال 1690 چاپ شد، به همان اندازه «رساله‌ای در باب فهم بشر» اهمیت دارد. در «دو رساله در باب حکومت»، جان‌لاک به مخالفت با حق الهی سلاطین پرداخته و معتقد است که همه انسانها به لحاظ وضع طبیعی، آزاد و برابر هستند و از حقوق طبیعی برخوردار می‌باشند. نظریات سیاسی لاک در مواد قانون اساسی امریکا و نیز در قانون اساسی 1871 فرانسه گنجانیده شده است. وی در طول حیاتش اکثر آثارش را با نام مستعار به چاپ رسانید زیرا نمی‌خواست لطمه‌ای به بهترین اثرش موسوم به «رساله‌ای در باب فهم بشر» وارد آید.

لاک در "رینگتُن" واقع در "سومرسِت" به دنیا آمد. پدرش وکیل دادگستری و عضو پارلمان [مجلس عوام] بریتانیا بود و با چارلز اول پیکار کرد. لاک تحصیلات مقدماتی را درمدرسه «وست مینیستر» فرا گرفت، سپس به دانشکده «کرایست چرچ» دانشگاه آکسفورد راه یافت و در 1656 دانشنامه لیسانس گرفت. تحصیلاتش را در این دانشگاه در دوره فوق‌لیسانس ادامه داد و موفق به دریافت دانشنامه آن گردید و در 1664 مدرس فلسفه اخلاق در این دانشگاه شد. ضمناً به تحصیل در رشته طب پرداخت و در این کار ورزیده گردید ولی هرگز به شغل رسمی طبابت نپرداخت. در 1665، همراه با سروالتر وین به یک مأموریت سیاسی در دربار امیر براندنبورگ رفت، اما از پذیرش مأموریتهای سیاسی بعدی اجتناب کرد و به آکسفورد بازگشت تا به کار فلسفه بپردازد. طولی نکشید که ارل شافتسبری را یاری شفیق و مهربان یافت. شخص اخیر الذکر از او دعوت کرد تا به عنوان پزشک خصوصی وی در خانه‌اش در لندن اقامت کند. در محیط خانواده شافتسبری، فلسفه و سیاست دوش به دوش یکدیگر شکوفا شدند و جان‌لاک در کانون امور مهم و متغیر دولتی قرار گرفت. در 1683 شافتسبری با خطر محاکمه شدن به اتهام خیانت به کشور، روبرو شد. وی به هلند گریخت و درهمان‌جا مرد. لاک نیز به هلند جلای وطن کرد و در آنجا آنقدر ماند تا عمر استبداد خاندان استوارت به سر آمد و کار تألیف «رساله‌ای در باب فهم بشر» به انجام رسید، و در عین حال خود را بسیار درگیر طرح‌ها و نقشه‌هایی برای به قدرت رساندن ویلیام شاهزاده هلندی ( ویلیام اورانژ ) کرد. پس از انقلاب 1688 انگلستان، لاک به کشورش بازگشت، در حالی که جزء ملتزمین رکاب شاهزاده خانم اورانژ بود که قرار بود به عنوان ملکه مری بر تخت سلطنت انگلستان بنشیند. دو اثر بزرگ او یعنی «رساله‌ای در باب عقل و فهم بشر» و «دو رساله در باب حکومت» در سال 1690 چاپ شدند و مباحثات زیادی را برانگیختند. در این زمان، جان‌لاک از لحاظ سلامتی جسمانی، وضع خوبی نداشت اما تا آن حد که می‌توانست به کار نویسندگی و خدماتش ادامه داد. در طول سیزده سال آخر عمرش، در «اوتز»، در خانه سرفرانسیس ماشام و بانو ماشام به سر برد، در حالی که هنوز هم سرگرم نوشتن، مکاتبه و مباحثه بود و همچنان بهره‌مند از توجه و احترام مردم نسبت به خودش. جان‌لاک در 28 اکتبر 1704، در حالی که بانو ماشام بخشی از مزامیر داود را برایش می‌خواند، دیده بر روی زندگی فروبست.
لاک نیز مانند بسیاری از فیلسوفان سده‌های هفدهم و هجدهم میلادی، توجه اصلی خود را به مسائل مربوط به استعدادهای ذهن و عقل بشر و ماهیت علم و معرفت معطوف کرد. شهرت فلسفه سیاسی لاک، بیشتر مدیون دومین رساله از «دو رساله در باب حکومت» اوست. فصل دوم آن با این اعلام شروع می‌شود که همه ما [انسانها] به طور طبیعی در یک وضع آزادی کامل قرار داریم. مردم، آزادی کامل دارند تا در حدود قانون طبیعی، هرعملی که می‌خواهند انجام دهند و با شخص خود و دارایی خود هرچه می‌خواهند بکنند بی‌آنکه از کسی اجازه بگیرند یا تابع اراده شخص دیگری باشند. لاک معتقد است که قانون طبیعی از اراده الهی نشأت گرفته و عقل بشر قادر به پی بردن به آن است. هر فردی مسئولیت دارد قانون طبیعی را که انسانها را به هم متصل کرده و هدف از آن، حفظ صلح و آرامش و جلوگیری از آسیب رساندن به یکدیگر است، وضع نماید؛ اما وقتی افراد در انجام این کار کوتاهی کنند، حکومت مدنی به وجود می‌آید: یعنی انسانها میان خود قراردادی را برای ایجاد یک جامعه سیاسی که حامی و حافظ قانون طبیعی و حقوق طبیعی حیات، آزادی و نوعی مالکیت است، منعقد می‌نمایند. حال اگر فرمانروای این جامعه، حقوق افراد را نادیده بگیرد یا بکوشد قدرت مطلقه‌ای به دست آورد، در این صورت، مردم حق برکنار کردن او را دارند.
اگرچه لاک می‌گوید که افراد از حق انعقاد قراردادهایی، یا به گفته او پیمانهایی ، برای ایجاد جوامع مدنی برخوردارند، اما مقصودش این نیست که هر فرد از سر اراده و در یک زمان خاص، حق انعقاد یک چنین قراردادی را دارد. بلکه مردم، امر اطاعت از حکومت را به نحوی از انحاء، از طریق رضایت دادن به ترتیبات سیاسی موجود، به عهده می‌گیرند. لاک معتقد است که این رضایت می‌تواند به صورت ضمنی باشد؛ به این صورت که «هر فرد صاحب دارایی یا بهره‌مند از هر بخش از قلمروی حکومت، این رضات خود را ابراز می‌کند که به همان اندازه مالکیت و بهره‌مندیش، مطیع قوانین حکومتی است.» لاک عقیده دارد که چون رضایت، حتی به صورت ضمنی آن، از سر اراده و آزادی صورت گرفته، لذا مادام که شرایط قرارداد رعایت شود، اطاعت از حکومت یک امر واجب است. این دیدگاه لاک، کاملاً مصون از انتقاد نیست. به طور مثال، استدلال شده است که در حالی که امکان دارد یک فرد صرفاً با پذیرش یک ترتیب خاص، رضایت ضمنی خود را اعلام کند، اما تعهد ضمنی برای انجام کاری، ناممکن می‌باشد [زیرا این تعهد باید صریح و آشکار باشد]: بنابراین فکر رضایت ضمنی به قدر کافی توجیه‌کننده تعهد افراد به لحاظ اطاعت از حکومت نیست.
جان‌لاک، خود را فقط یک کارگر زیردست [یک فیلسوف] توصیف می‌کرد. برخی از منتقدان، تجربه‌گرایی وی را ناقص یا نسنجیده به شمار آورده‌اند. مع‌ذلک نفوذ او، خواه در طول عمر پربارش و خواه در سده‌های پس از مرگش، ژرف و گسترده بوده است. دی.جی.آکونر یادآور می‌شود که «اگر اثر لاک [«دو رساله در باب حکومت»] وجود نداشت، آثار برکلی، هیوم، راسل و مور به کلی تفاوت پیدا می‌کرد.» همین احتمال درباره اساسنامه‌های بسیاری از مجامع سیاسی و اندیشه‌های متفکرین سیاسی نظیر پین و جفرسون، که از این اثر او الهام گرفتند، وجود دارد.
دو رساله درباره حکومت
در دو رساله‌ای که جان لاک (1632-1704)، فیلسوف انگلیسی به مسئله حکومت اختصاص داده است، دومین رساله مشهورتر است. این رساله بدون نام مؤلف به چاپ رسید. مؤلف، در برابر وضعیت اجتماعی، وضعیت طبیعی پیش از آن را قرار داده است، با ذکر این نکته که گذار از یکی به دیگری نتیجه قرارداد است. با وجود این، وضعیت طبیعی پیش از آن را قرار داده است، با ذکر این نکته که گذار از یکی به دیگری نتیجه قرارداد است. با وجود این، وضعیت طبیعی به هیچ‌وجه فرضیه‌ای انتزاعی نیست، بلکه موقعیتی تاریخی است که در واقع تأیید شده است و پیش از تشکیل جامعه‌ای سازمان‌یافته نیز همچنان قابل تأیید است؛ وانگهی این وضعیت طبیعی در روابط میان دولتها یا در روابط آنها با اشخاص مداومت دارد. لاک برخلاف‌هابز، که همین وضعیت طبیعی را وضعیت دشمنی و تخریب می‌داند، در این وضعیت «آزادی کامل عمل به اراده و اختیار جان ومال» می‌بیند که قانون طبیعی، درونی و الاهی یعنی «عقل» حاکم است. عقل با امر به دفاع از کرامت خود و عدم فرار به دیگری در زندگی، اموال و آزادی او، حق فرد را در مجازات متجاوزین از این قوانین بنیان می‌نهد. تنها این حق، که لاک آن را در مقایسه با قانون طبیعت «قدرت اجرایی» می‌داند، می‌تواند برای قانون طبیعت ضمانت اجرایی به وجود آورد. زمانی که ضرورت ایجاب کند که از حق دفاع و مجازات استفاده شود، وضعیت طبیعی با ظهور وضعیت جنگی، تا آنگاه که «طرف بی‌گناه» بر متجاوز فاتح شود، مختل خواهد شد. لاک می‌گوید این امر را در جامعه‌های سازمان‌یافته نیز که با عدم توجه به وظیفه خود، خشونت را تحمل می‌کنند و فرد را در شرایطی قرار می‌دهند تا با امکانات شخصی از خود دفاع کند، می‌توان مشاهده کرد. حقوق طبیعی سلب کردنی نیست: قانون طبیعی نه‌تنها صیانت ذات، بلکه «استقلال فردی در برابر قدرت مستبدانه حاکم» را ضروری می‌شمارد. چنین استقلالی که «کاملاً با الزامات کرامت انسانی پیوند دارد» ضروری است. بنابراین، بردگی هرگز و در هیچ وضعیتی برای انسان مشروع نخواهد بود، حتی اگر انسان خود بر این امر گردن گذاشته باشد. مالکیت نیز از این نظر که حاصل کار است، به گونه‌ای جدایی‌ناپذیر با شخص انسانی پیوند دارد: هر انسانی با قراردادن بخشی از فردیت در کار خود بر بخشی از اموال مشترک روی زمین، که او برای نیازهای خود از طبیعت به دست می‌آورد، حقی خصوصی احراز می‌کند.
ضرورت دفاع از خود به گونه‌ای مؤثرتر از آنچه وضعیت طبیعی امکان می‌دهد انسانها را به تشکیل دولت وادار می‌کند: این قرارداد که عمدتاً دارای محرکی خودخواهانه است، از احساسهای اجتماعی همچون اعتماد و خیرخواهی سود می‌جوید. چنین قراردادی به هیچ‌وجه برای انسان متضمن اعراض از حاکمیت طبیعی او نیست، بلکه مبین انتقال موقت و جزئی این حاکمیت به نمایندگان معینی است. بنابراین قدرت حاکم نمی‌تواند در هیچ موردی مطلق باشد و مرجعیت خود را فقط از اجماع مردمی به دست می‌آورد. با توجه به چنین نظری است که لاک کارکردها و محدودیتهای اقتدار پدر را مورد بررسی قرار می‌دهد تا نشان دهد که موقعیت پدر در قبال زن، فرزندان و خدمتکاران خود، هرچند نقاط مشترکی با جامعه سیاسی دارد، جامعه‌ای سیاسی به وجود نمی‌آورد. افزون بر این، لاک هرگونه قدرت مطلق را برای والدین و شوهر نفی می‌کند. درست است که به علت اینکه آزادی، از این حیث که انسان موجودی برخوردار از عقل است، خاص انسان است. فرزندان تا زمانی که از این قوه برخورداری کامل نیافته‌اند نسبت به والدین خود در شرایط طبیعی وابستگی دارند، اما این وابستگی به هیچ‌وجه متضمن اقتدار مطلقی که آنان را از تمامی حقوقشان محروم کند نیست. بنابراین اقتدار پدری محدود و موقت است. هرچند منشأ تاریخی برخی از دولتها را باید در خانواده جستجو کرد، این امر را نباید از نظر دور داشت که شالوده حقیقی دولت، بی‌آنکه بر اقتدار پدری استوار باشد، از توافق ضمنی فرزندان ناشی می‌شود و در زمان بلوغ جانشین شرایط قیمومت طبیعی بر فرزندان می‌گردد. حاکمیت به معنای دقیق کلمه در هرجامعه مدنی در قانونی متجلی می‌شود که آزادانه توسط اکثریت افراد خواسته و پذیرفته شده باشد.بدین ترتیب لاک سرانجام به طرح اصول اساسی قانون مربوط به نمایندگی می‌رسد: قدرت فائقه به توسط هیئتهایی قانونگذاری اعمال می‌شود که شهروندان، شرایط اجتماعی و منافع و حقوق تاریخی آنان را نمایندگی می‌کنند و حال آنکه قدرت اجرایی (که ترجیحاً به سلطنت موروثی سپرده می‌شود) به این علت انتقال داده شده است که حرمت و اجرای قوانین را تضمین نماید. لاک نخستین کسی است که اصل "تفکیک قوا" را به عنوان یگانه ضامن ممکن احترام به حاکمیت طبیعی بیان کرده است. بدین‌سان لاک با طرح ضابطه‌ای که نظریه‌پردازان بعدی لیبرالیسم آن را اساسی دانستند، سعی دارد حدود این قوا را روشن سازد و این قوا در اجرای وظیفه خود همواره مصلحت عمومی را ملاک عمل خواهند دانست و هنگامی که به عنوان مثال، قوه اجرایی مجبور خواهد شد در موارد خطیر پیش‌بینی نشده در قانون «حتی خلاف قانون» عمل کند از فروافتادن در سوء استفاده از قدرت خودداری خواهند کرد. بدین‌سان لاک حکومتهایی را که با تسخیر قدرت، قهر و خشونت خود را تحمیل کرده‌اند محکوم می‌کند. در این هر دو مورد اخیر حق طبیعی دفاع قهرآمیز از خود در برابر متجاوزی که خلاف قانون طبیعی عمل کرده مشروع شمرده شده‌است. چنین است که در مورد اجحافات قوه اجرایی پادشاه، به عنوان نماینده عالی اراده جمعی، اگر از احکام دولت سرپیچی یا با اهدافی که ناظر به تشکیل دولت است مخالفت کند، تمامی اقتدار خود را از دست خواهد داد. لاک، با توجیه انقلاب 1688 و فرمان گیوم دورانژ مربوط به قانون اساسی، از مجرای این اثر که همچنان بسیار پراهمیت است، نخستین بیان نظری اصول لیبرالیسم را ارائه کرده است.