باز هم از پارتي بازي

یه روز یه بابایی (فکر کنید تو خارج!!!!!)

پسرش فارغ التحصیل میشه هیچیم بارش نبوده

زنگ میزنه به یه پارتیش میگه :دمت گرم واسه پسرم یه شغلی جور کن!

پارتی: میخوای سفیرش کنم!

باباهه: نه بابا اون خیلی زیاده...

... ... پارتی: میخوای وزیرش کنم!

باباهه: اوووووف نه.

پارتی: میخوای وکیل مردمش کنم!

باباهه: نه بابا یه جایی کارمندی چیزیش کن...

پارتی: شرمنده اون دیگه سواد میخواد ...!

اولين روز باراني

اولین روز بارانی را به خاطر داری؟

 " غافلگیر شدیم چتر نداشتیم خندیدیم دویدیم وبه شالاپ شلوپ های گل آلود عشق ورزیدیم."
دومین روز بارانی چطور؟ " پیش بینی اش را کرده بودی چتر آورده بودی و من غافلگیر شدم سعی می کردی من خیس نشوم و شانه سمت چپ تو کاملا خیس بود. "
و سومین روز چطور؟ " گفتی سرت درد می کند و حوصله نداری سرما بخوری چتر را کامل بالای سر خودت گرفتی و شانه راست من کاملا خیس شد."

وچند روز پیش را چطور؟ به خاطر داری؟ که با یک چتر اضافه آمدی و مجبور بودیم برای اینکه پین های چتر توی چش و چالمان نرود، دو قدم از هم دورتر راه برویم...

فردا دیگر برای قدم زدن نمی آیم تنها برو...

 

شهر هرت كجاست؟

تا بحال اصطلاح شهر هرت رو زياد شنيديد اما از خودتون پرسيديد: واقعا شهر هرت کجاست؟ 
شهر هرت جايي است که رنگهاي رنگين کمان مکروهند و رنگ سياه مستحب.
شهر هرت جايي است که اول ازدواج مي کنند بعد همديگر  رو مي شناسن.
شهر هرت جايي است که بهشتش زير پاي مادراني است که حقي از زندگي و فرزند و همسر ندارند..
شهر هرت جايي است که درختها علل اصلي ترافيک اند و بريده مي شوند تا ماشينها راحت تر برانند.
شهر هرت جايي است که کودکان زاده مي شوند تا عقده هاي پدرها و مادرهاشان را درمان کنند.
شهر هرت جايي است که شوهر ها انگشتر الماس براي زنانشان مي خرند اما حوصله 5 دقيقه قدم زدن را با همسران ندارند.
شهر هرت جايي است که با ميلياردها پول بعد از ماهها فقط مي توان براي مردم مصيبت ديده، چند چادر برپا کرد.
شهر هرت جايي است که خنده نشان از جلف بودن را دارد.
شهر هرت جايي است که مردم سوار تاکسي مي شن زود برسن سر کار تا کار کنن وپول تاکسيشونو در بيارن.
شهر هرت جاييه که نصف مردمش زير خط فقرن اما سريال هاي تلويزيوني رو توي کاخها مي سازن.
شهر هرت جايي است که گريه محترم و خنده محکومه.
شهر هرت جايي است که وطن هرگز مفهومي نداره و باعث ننگه پس ميرويم  ترکيه و دوبي و اروپا و آمريکا و ........ را آباد ميکنيم.
شهر هرت جايي است که هرگز آنچه را بلدي نبايد به ديگري بياموزي.
شهر هرت جايي است که وقتي مي ري مدرسه کيفتو مي گردن مبادا آينه داشته باشي.
شهر هرت جايي است که دوست داشتن و دوست داشته شدن احمقانه، ابلهانه و ... است.
شهر هرت جايي است که توي فرودگاه برادر و پدرتو مي توني ببوسي اما همسرتو نه ....
شهر هرت جايي است که وقتي از دختر مي پرسن مي خواي با اين آقا زندگي کني مي گه: نمي دونم هر چي بابام بگه.
شهر هرت جايي است که وقتي مي خواي ازدواج کني 500 نفر رو دعوت مي کني و شام ميدي تا برن و از بدي و زشتي و نفهمي و بي کلاسي تو کلي حرف بزنن.
شهر هرت جايي است كه مردمش پولشان را توی چاه میریزن و دعا میکنن که خدا آنها را از فقر نجات بده.
شهر هرت جایی است که به بعضی از بیسوادها میگن پروفسور.
شهر هرت جایی است که در آن دلال و دزد به مهندس و دکتر فخر میفروشند.
 شهر هرت جایی است که مردگان مقدسند و از زنده ها محترمترند.
شهر هرت جايي است كه ...........
 
خدايا اين شهر چقدر به نظرم آشناست!

آدمها

بعضـی از آدم ها شبیه سوراخ های اول کمربنـدن

همیشه هستن اما هیچ وقت به کارت نمیان !‬

داستان زندگي و سفر پرماجراي مدير

  1. مدیر به منشی میگه برای یه هفته باید بریم مسافرت کارهات رو روبراه کن.
  2. منشی زنگ میزنه به شوهرش میگه: من باید با رئیسم برم سفر کاری, کارهات رو روبراه کن.
  3. شوهره زنگ میزنه به دوست دخترش, میگه: زنم یه هفته میره ماموریت کارهات رو روبراه کن.
  4. معشوقه هم که تدریس خصوصی میکرده به شاگرد کوچولوش زنگ میزنه میگه: من تمام هفته مشغولم نمیتونم بیام.
  5. پسره زنگ میزه به پدر بزرگش میگه: معلمم یه هفته کامل نمیاد, بیا هر روز بزنیم بیرون و هوایی عوض کنیم.
  6. پدر بزرگ که اتفاقا همون مدیر شرکت هست به منشی زنگ میزنه میگه مسافرت رو لغو کن من با نوه ام سرم بنده.
  7. منشی زنگ میزنه به شوهرش و میگه: ماموریت کنسل شد من دارم میام خونه.
  8. شوهر زنگ میزنه به معشوقه اش میگه: زنم مسافرتش لغو شد نیا که متاسفانه نمیتونم ببینمت.
  9. معشوقه زنگ میزنه به شاگردش میگه: کارم عقب افتاد و این هفته بیکارم پس دارم میام که بریم سر درس و مشق.
  10. پسر زنگ میزنه به پدر بزرگش و میگه: راحت باش برو مسافرت, معلمم برنامه اش عوض شد و میاد.
  11. مدیر هم دوباره گوشی رو ور میداره و زنگ میزنه به منشی و میگه برنامه عوض شد حاضر شو که بریم مسافرت..

....

....

....

....

.....

راستي! چقدر ما آدم ها به هم وابسته ايم!

 

 

 

 

دكتر شريعتي

 
اگر دروغ رنگ داشت ؛

هر روز شاید ؛

ده ها رنگین کمان در دهان ما نطفه می بست

و بیرنگی کمیاب ترین چیزها بود

اگر شکستن قلب و غرور صدا داشت؛

عاشقان سکوت شب را ویران میکردند

اگر براستی خواستن توانستن بود ؛

محال نبود وصال !

و عاشقان که همیشه خواهانند؛

همیشه میتوانستند تنها نباشند

……….

اگر گناه وزن داشت ؛

هیچ کس را توان ان نبود که قدمی بردارد ؛

تو از کوله بار سنگین خویش ناله میکردی …

و من شاید ؛ کمر شکسته ترین بودم

اگر غرور نبود ؛

چشمهایمان به جای لبهایمان سخن نمیگفتند ؛

و ما کلام محبت را در میان نگاههای گهگاهمان

جستجو نمیکردیم

اگر دیوار نبود ؛ نزدیک تر بودیم ؛

با اولین خمیازه به خواب میرفتیم

و هر عادت مکرر را در میان ۲۴ زندان حبس نمیکردیم

اگر خواب حقیقت داشت ؛

همیشه خواب بودیم

هیچ رنجی بدون گنج نبود … ولی گنج ها شاید

بدون رنج بودند

اگر همه ثروت داشتند ؛

دل ها سکه ها را بیش از خدا نمی پرستیدند

و یکنفر در کنار خیابان خواب گندم نمیدید ؛

تا دیگران از سر جوانمردی ؛

بی ارزش ترین سکه هاشان را نثار او کنند

اما بی گمان صفا و سادگی میمرد ….

اگر همه ثروت داشتند

اگر مرگ نبود ؛

همه کافر بودند ؛

و زندگی بی ارزشترین کالا یود

ترس نبود ؛ زیبایی نبود ؛ و خوبی هم شاید

اگر عشق نبود ؛

به کدامین بهانه میگریستیم و میخندیدیم؟

کدام لحظه ی نایاب را اندیشه میکردیم؟

و چگونه عبور روزهای تلخ را تاب میاوردیم؟

اری بی گمان پیش از اینها مرده بودیم ….

اگر عشق نبود

اگر کینه نبود؛

قلبها تمامی حجم خود را در اختیار عشق

میگذاشتند

اگر خداوند ؛

یک روز آرزوی انسان را براورده میکرد

من بی گمان

دوباره دیدن تو را آرزو میکردم و تو نیز

هرگز ندیدن مرا

انگاه نمیدانم

براستی خداوند کدامیک را می پذیرفت

دکتر شریعتی

توپ هاي زندگي


 

فرض کنید زندگی همچون یک بازی است. قاعده این بازی چنین است که بایستی پنج توپ را در آن واحد در هوا نگهدارید و مانع افتادنشان بر زمین شوید. جنس یکی از آن توپها از لاستیک بوده و باقی آنها شیشه ای هستند. پر واضح است که در صورت افتادن توپ پلاستیکی بر روی زمین، دوباره نوسان کرده و بالا خواهد آمد، اما آن چهار توپ دیگر به محض برخورد ، کاملا شکسته و خرد میشوند. او در ادامه میگوید : آن چهار توپ شیشه ای عبارتند از خانواده، سلامتی، دوستان و روح خودتان و توپ لاستیکی همان کارتان است.كار را بر هیچ یك از عوامل فوق ترجیح ندهید، چون همیشه كاری برای كاسبی وجود دارد ولی دوستی كه از دست رفت دیگر بر نمیگردد، خانواده ای كه از هم پاشید دیگر جمع نمیشود،‌ سلامتی از دست رفته باز نمیگردد و روح آزرده دیگر آرامشی ندارد

من یک فمنیست هستم

از خدا پنهان نیست از شما چه پنهان، من یک فمینیست هستم.

اولین بارجرقه های فمینیسم من در سن کودکی زده شد وقتی دیدم که مادر بزرگم، پسرهای فامیل را شومبول طلا خطاب می کند و آنها حق دارند با شورت دور حیاط بدوند ولی اگر من جوری بنشینم که دامنم درست نباشد همه بسیج می شوند تا دامن مرا روی پاهای کودکانه و بی خبرم بکشند و مدام گوشزد کنند که درست بنشین.

 ذهن پنج ساله‌ی من نفهمید ( هنوز هم نمی فهمد) که چرا آن چیزی که وسط پای پسر عمه ام است باید با لفظ طلا آراسته شود و حتی گاهی با الفاظ ( شومبولتو بخورم) خورده شود ولی آن چه من دارم مایه‌ی شرمساری است و باید پوشانده شود. 

ذهن پنج ساله ی من، حتی وقتی ده ساله شد نفهمید که چرا آنها باید راحت ته کوچه دوچرخه سواری کنند و من با هزار مکافات ویواشکی رکاب بزنم و روپوش و روسری ام مدام توی چرخ گیر کند و زمین بخورم و همه به من بخندند.

او، هرگز نفهمید چرا وقتی بالغ شدم و آن دو جوانه ی سرکش در سینه هایم رویید، باید آن را زیر مقتعه ی چانه دار بلند و روپوش گشاد پنهان کنم و قوز کنم تا برجستگی های بدنم را از چشم ها بپوشانم.

ذهن من، هرگز نفهمید چرا هرچه مربوط به زنانگی من است زشت و پنهانی و گناه آلود است و هرچه مربوط به مردانگی پسر هاست قابل افتخار و ستودنی و حتی به روایتی خوردنی است.

ذهن من، هنوز پنج ساله است، نمی فهمد چرا به عنوان یک دختر ناقص و نیمه است؛ نمی فهمد چرا همه برایش دنبال شوهر می گردند فکر می کنند که بدون مرد کامل نیست. نمی فهمد چرا مادرش مدام می پرسد این پسره کیه که هر شب زنگ می زند؟ اگر دوستت داره باید بیاد خواستگاریت. او آنقدر بچه است که فقط برای پوز زنی مادرش به آن پسر می‌گوید بیا خواستگاریم والکی الکی زن مردی می‌شود که دوستش ندارد.

او، حتی نمی فهمد چرا در خانواده‌ی آن مرد، مردها یک طرف مجلس عرق می خورند و بحث سیاسی می کنند و زنها طرف دیگر ظرف می‌شورند و مزخرف می‌بافند.

او، نمی فهمد که چرا شوهرش التماس می‌کند که لطفا جلوی فامیل من سیگار نکش وقتی خودش می کشد. او نمی فهمد چرا سیگارکشیدن مرد درست است و سیگار کشیدن زن نادرست.

او، نمی فهمد چرا وقتی مردش را نمی‌خواهد سالها باید دنبال طلاق بدود در حالیکه اگر مرد بود در یک هفته می توانست زنش را طلاق بدهد.

ذهن من، هنوز پنج ساله است. این ذهن پنج ساله دو برابر پسر های هم دوره اش زحمت کشید تا دانشگاه برود ، آنها خرخون لقبش دادند.

این ذهن پنج ساله، وقتي بین همه ی دانشجوهای ورودی‌اش شاگرد اول شد تهمت زدند که معلوم نیست با کدام استاد روی هم ریخته است.

بعدها مجبور شد هر تشخیص را دو بار تکرار کند برای آنکه چون زن بود حرفش نصف یک مرد ارزش داشت. مجبور شد از زبان یک پزشک همکار( که زن بود )بشنود که پیش دکتر زن نرو، زن ها همه بیسوادن و هیچ نگوید و دم نزند.

مجبور شد دو برابر تلاش کند تانامش نصف اعتباری که باید را بیابد.

مجبور شد دو برابر مردها خوب رانندگی کند تامبادا تصادف کند و این جمله را بشنود که ”زن‌ها دست به فرمون ندارند”.

مجبور شد دوبرابر مردهای دور و برش کار کند و دو برابر آنها موفق شود و دو برابر آنها پول دربیاورد و آخر هم ” زن بی سر پرست” نامیده شود.

مجبور شد دو برابر مردها وبلاگ بنویسد تا صدایش به جایی برسد و آخر سر هم متهم شود که زنانه نویسی می کند و در واقع “مرد” است.. از همه‌ی اینها گذشته، نگارنده زن خوشبختی محسوب می شود. در خانواده ای مرفه و غیرمذهبی بدنیا آمده ، امکان تحصیل و امکان فرار از آن چهارچوب های غیر منصفانه وزشت را داشته است. او هرگز کتک نخورده و نفقه نخواسته و حضانت طفلی را از دست نداده است.

با این همه زخمی و خسته است. خسته است از اینکه از زبان مردهای بی خاصیت و احمقی که نصف ضریب هوشی او را ندارند شنیده است که زن ها منطق ندارند، زن ها طنز ندارند، زن ها دست به فرمان ندارند.

خسته است از جامعه‌ای که اگر زنی مورد تجاوز قرار بگیرد زن را مورد خطاب قرار میدهد که چرا حجابت کامل نبود و مقصر می شمارند که مرد را گناه انداخته و از مردنمی پرسد که چرا مثل یک حیوان رفتار کرده است.

خسته است از جامعه‌ای که اگر زنی مورد خیانت قرار گرفت به او توصیه می کند که صبوری کند و خانمی پیشه کند و بیشتر به مردش توجه کند.

خسته است از جامعه‌ای که سزای خیانت در آن برای مرد توجه بیشتر و برای زن سنگسار است.

خسته است از جامعه‌ای که زن هایش قوز کرده و ترسیده و تهدید شده اند و مردهایش باافتخار لگن خاصره شان را جلو می دهند و به شومبول های طلای خود می نازند و به خودشان جرات می دهند به زن ها یی که دو برابر آنها قد کشیده اند لقب کوتولگی بدهند.

خسته است از جامعه‌ای که زنهایش به کوتولگی خود افتخار میکنند و حاضرنیستند بهای قد کشیدن‌شان را بپردازند و هنوز افسوس تازیانه و تسبیح و ته دیگ را می خورند.

بر او ببخشایید او خسته است ازجامعه‌ای که حتی معنی فمینیست را نمی‌داند.

شیرین عبادی